یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...
[ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

ســــلام

نمیدونم چرا تازگیا حوصله آپ کردن ندارم. یعنی اتفاق قابل به عرضی هم نمیفته که بیام بگم... همه چیزا تکراریه، واسه همین حوصله مو سر بردهافسوس

تو این یه هفته ای هم که نبودم کلا نت نداشتم. دقیقا هفته پیش بابام یه ADSL  512 گرفت سه ماهه با 5 گیگ دانلود....خوراک منو داداشم... کارمون فقط شد دانلود فیلم سینمایی و کلیپ. بعد دو روز دیدیم هرکاری که میکنیم نمیتونیم به نت وصل شیم. ته توشو در اوردیم دیدیم بلهههه... 5 گیگ دانلود رو 2 روزه تموم کردیم!!! خلاصه که بابا گفت دیگه اینترنت خبری نیستگریه کلی با داداشه رو مخش کار کردیم که راضی شد دوباره یکی دیگه بگیره.

 

راستی دوستم ساناز،ترم تابستونی برداشته بود و من اصلا از اول تابستون ندیده بودمش. تو این هفته امتحاناشو داده بود اومده بود دیگه. کلی با هم گشتیم و این آخر تابستونیه به دلمون نشست... دیگه شورشو در آوردیم از بس با هم میرفتیم بیرون و یکسره خونه هم بودیمسبز

ولی دیگه اینم گذشت...باز از شنبه هر کس میره به راه خودش و دنبال گرفتاریا و درس و کار خودش....چقدر زود گذشتافسوس. ما هم که دیگه داریم میریم پیش آقامونو ازین حرفا... خوبه وقتی به این موضوع فکر میکنم یه کم غم دلم سبک میشه.

 

شاید دیگه آپ نکنم واسه یه مدت طولانی...لااقل تا وقتی که اتفاق جالبی بیفته که ارزش نوشتن داشته باشه...

اما مرتب بهتون سر میزنم...نامرد نشین آجی تونو فراموش کنین ها.

امیدوارم همگی سال تحصیلی خوبی رو شروع کنین همراه با موفقیت فراوون.

 

فعلا

[ چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]

آخرای ترم دو...موقع امتحانا...حسابی کلافه بودم. دلتنگ خونه بودم. خوابگاه و آدماش حالمو بهم میزدن.حوصله هیچ کسو نداشتم. اسبابامو جمع کرده بودم و فقط لحظه شماری میکردم روز آخرین امتحان برسه...

درست شب فردایی که قرار بود امتحان بدم و برم امید بهم گفت باید دو روز دیگه اینجا بمونی پیش من باشی. به مامانت اینا بگو دیرتر میری... هر چی مخالفت کردم قبول نکرد! گفت بمون، پشیمون نمیشی...سورپرایز دارم برات.

انقدر سورپرایز سورپرایز کرد که ناخودآگاه به خاطر حرفاشم که شده هوایی شدم بمونم.

روز بعد ، بعد از امتحان گفت ناهارتو بخور بعدش بیا بیرون تا بیام دنبالت بریم جایی که قراره سورپرایز بشی!

اومد دنبالم...رفتیم و رفتیم دیدم خیابونا و کوچه ها داره به نطرم آشنا میاد...یه دفه دوهزاریم جا افتاد و بلند گفتم: نازنییییییییییییین..!

نازنین دختر‌ِ دختر خاله امید بود. این که این نسبت رو نوشتم فکر نکنین خیلی رابطه دوره هاااا... اصلا این طور نیست. امید با خانواده دختر خالش رابطه خیلی صمیمانه ای داره و منو هم باهاشون آشنا کرده. نازنین 3 سالشه و حسابی بلبل زبون! تو اون یکسالی که دانشگاه بودم امید چند دفعه نازنین رو آورده بود و باهمدیگه پارک و اینجور جاها رفته بودیم.

حالام داشتیم میرفتیم سمت خونه اونا.حسابی این دختر رو دوست داشتم. ولی از یه طرفم عصبانی شدم که امید بهم نگفته بود کجا میریم. آخه تیپم با اون مقنعه و کوله حسابی شبیه بچه مدرسه ایا شده بود.

باهاش دعوا کردم اما هیچی نگفت و میخندید...

وقتی رسیدیم خونه شون دیدم امید رفت جلو در کلید انداخت و درو باز کرد...گفتم: کلید خونه مردم دست تو چکار میکنهههه؟؟؟

انگشتشو گرفت جلو دهنش که یعنی چیزی نگو ...ساکت...

اون یواش عین دزدا راه میرفت و منم پشت سرش. گیج شده بودم که اینکارا واسه چیه...ترسیده بودم.

گفتم :امید مگه نمیدونن ما داریم میریم خونه شون؟ چرا اینجوری میکنی؟

گفت:نه..میخوام اونا رو هم سورپرایز کنم!!!!!

از راه پله ها بالا رفتیم. باز جلو در دیدم کلید در آورد...

یواش گفتم نکن امید...زشته بخدا...

درو باز کرد و یه دفه بلند گفت: بفرماییییییــــن خانوم خانوما... منزل خودتونه...

تازه فهمیدم کسی خونشون نیس...کلی ذوق کردم و جفتک زدم تو...


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]

 

سلام. امروزبعد از چند روز غیبت با کلی درد دل و غرغر اومدم.از اول تابستون یه کاری رو شروع کردم،اما حالا که تابستون تموم شد هرچی زحمت میکشم تموم نمیشه.خسته شدم.هیچوقت تو زندگیم اینقدر شکست نخورده بودم. به عدالت خدا شک کردم. آخه دیگه چقدر حکمت؟ هرکس میخواد گندی رو که زده از سرش وا کنه میگه حکمت خدا بود. پس رحمتش کجاست؟ مگه نمیبینه چقدر تلاش میکنم؟

 

اصلا خدا با من لج کرده. نمیدونم چرا دوست داره همه فقط با گریه و زاری التماسش کنن، بعد که جوابشونو نده، خودمون،هزارتا فلسفه بی خود واسه بر آورده نشدن حاجت میتراشیم.

 

هرچی بیشتر به خدا نزدیک میشم اون از من  دورتر میشه.چند دفعه خواستم بشم آدم سابق، ولی باز گفتم نه...بازم صبر میکنم،بازم واسه کارم تلاش میکنم...شاید تقصیر خودمه که این اتفاق میفته.اما امروز فهمیدم اصلا ازین خبرا نیست،کار کار خودشه!

×××

 

بگذریم...

 

خیلی وقته خاطره نذاشتم براتون. امروز میخوام از چهارمین سالگردمون بگم.

 

روز اصلیه، یعنی 8/6/90 به ماه رمضون خورد.امید نتونست بیاد، تا سه شنبه. کلی برنامه تو سرم بود. میخواستم کلی ابتکار به خرج بدم اما نشد...یعنی وقتشو نداشتم! فقط واسش یه هدیه گرفتم با کارت پستال. صبح ساعتای 9 بود رسید.منم 10 پیشش بودم. دل تو دلم نبود ببینم واسم چی گرفته.اونم که خونسررررد...به روی خودش نمیاورد که چه خبره. اومد نشست کنارم گفت چه خبرا؟

 

مشت زدم تو سینش گفتم: امییید....من کادومو ماخااام!

 

گفت :نهههه...اول تو بده بعد من.

 

منم عین اسکلا هدیه مو سریع گذاشتم جلوش. کلی طولش داد تا باز کرد و تشکر و ازین حرفا. واسش یه کمربند با مارک گوچی گرفته بودم.اسپرت نبود، واسه شلوار فاستونی خوبه،آخه تازگیا آقامون تیپشونو به کلی عوض کردن...

 

خلاصه گفتم دیه نوبت منه...زود باش.

 

ابرو انداخت بالا گفت عمرا...خودت بگرد پیدا کن!

 

راه افتادم ازین ور به اون ور.هرجا که فکرشو بکنی گشتم.خسته شدم.گفتم لااقل بردار با یه چیزی تق تق کن هر وقت نزدیکش شدم بفهمم! یه خودکار برداشت میزد رو میز. رفتم رفتم نزدیک سطل آشغال صدا به بیشترین حد خودش رسید! گفتم یعنی اگه من کادومو تو سطل آشغال پیدا کنم رو سرت خرابش میکنم.

 

در سطلو که برداشتم دیده نهههه...حسابی توش تمیزه.فقط چند تیکه کاغذ بود. کادومو برداشتم و پریدم کنارش نشستم. با اولین تکون دادن فهمیدم چیه...یه ادکلن... مثل اولین سالگردمون.

 

اون سال واسم یه ادکلن ورساچی خریده بود و هر دومون حسابی بهش عادت کرده بودیم. معروف شده بود به بوی من! وقتی میخواستم سفر طولانی برم، رو یه دستمال از ادکلنم میزدم میدادم بهش تا هر وقت دلش تنگید بو کنه.خیلی وقتا هم یادآور خیلی از خاطراتمون میشد... خیلی وقت بود که اون ادکلن تموم شده بود.حالا یه بوی جدید...

 

با کلی ذوق بازش کردم...یه ادکلن نیناریچی... چیزی که خیلی وقته تو سرم بود بخرمش. پریدیم بغل هم و کلی بوس بوس کردیم.

 

امید رفت شیرینی آورد و کلی خوردیم و حرفیدیم. بعدشم آهنگ گذاشتیم و کلی رقصیدیم. عاشق این جشنای کوچیک دو نفره مونم. دوست ندارم هیچ کسی رو به این محفلای عاشقانه مون راه بدم...

 

بعدم دیه طبق معمول،یه عشق بازی واسه چاشنی کار! فوق العاده بود. بهترین سالگردی که میشد داشته باشیم. وقتی میخواستم خداحافظی کنم برم هر دومون چشمامون اشکی شده بود. امید گفت بهار تو رو خدا زود بیا. (منظورش دانشگاه بود). هرجا میرم تو رو میبینم...از جلو دانشگاهتون که رد میشم بغض میکنم...

 

راستش منم دلم تنگ شده...اما دل کندن ازینجا هم سخته. هرجا باشم غصه دارم.هرجا باشم یه چیزی کم دارم! نمیدونم چه سریه که بعد از گذشت 4 سال هر روز عاشق تر از روز قبل میشیم. هیچ وقت نشده از همدیگه خسته بشیم...با اینکه خدا خیلی دلمو شکسته اما بازم به خاطر این لطفش شکرشو میکنم.

 

خب اینم از جشن کوچیکمون. حالا یه چیز جالب تعریف کنم.

 

 

 

خیلی وقته مامانم گیر داده که از خونمون خسته شده و باید عوضش کنیم. بالاخره همه مونو به این کار راضی کرد و چند وقته داریم دنبال خونه جدید میگردیم.

 

تو ماشین نشسته بودم، بابا و مامان و داداشم تو بنگاه بودن. منم که فرصت طلبببب، داشتم با امید صحبت میکردم. میگفت امیر اینا هم خونه شونو واسه فروش گذاشتن و ازین حرفا.

 

چند مین بعد مامان اینا و مرد بنگاهیه اومدن نشستن تو ماشین که بریم خونه ببینیم. پرسیدم کجا میریم که یه دفه دیدم داره آدرس خونه امیر و میده! سریع اس زدم به امید گفتم.

 

حالا منم قیافم داغوووون.از خواب بیدار شده بودم اومده بودم. رسیدیم در خونشون. قلبم داشت کنده میشد. خدا خدا میکردم امیر خونشون نباشه. اما زنگ درشونو که زدیم صدای امیر بود که گفت: بفرمایین...

 

همه رفتن تو منم پشت سر شون.امیر اومده بود بیرون با بابا مامانم احوالپرسی میکرد.منم هی دیر دیر راه میرفتم که اونا برن داخل. خلاصه که مامانم غرغر کرد که بجنب دیگهههه...چقد لفتش میدی.

 

از در که رفتم تو امیر پشت سر مامانش واستاده بود. یه نگا بهش کردم و به مامانش سلام دادم. از نگاهاش داشت خنده م میگرفت. همون موقع گوشیش زنگ خورد،فهمیدم امیده. زنگ زده آمار بگیره. بلند داد زد : سلام امید جان!

 

مامانم هی حرف میزد درباره خونه میگفت منم اصلا حواسم نبود. آخه قبلا دیده بودم دیگههه( اکه یادتون باشه اولین تولدم!).  مامان امیر داشت اتاقا رو نشونمون میداد که رسیدیم به اتاق امیر. چه جنایتا که اون تو اتفاق نیفتاده بود! تو کمدش پر از عروسک بود که همه رو سارا بهش داده بود .

 

دیگه خلاصه که اینجوریاااا. یه اتفاق جالب بود به نظرم...

 

 

 

خب دیگه... ممنون که وقت گذاشتین و این خاطره رو هم خوندین.

 

دوستتون دارم. امیدوارم ازین اتفاقای شیرین تو زندگی همه تون بیفته.

×××

 

 

 

ای آسمانی ترین ستاره ی هستی !
با تو ...
جرقه های عاشق شدن ، در آتشکده ی متروک قلبم شعله کشید !!
و ..
ترانه های عاشقانه ام
با تو ...
به حقیقت رسید !!
و با تو ...
و وجود گرم توست که میخواهم بمانم ..
و تا همیشه و همیشه ...
در کلبه ی عشقم
میزبان نفسهای عاشقانه ات خواهم بود .. !!!

[ دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

چقدر دلم گرفته...گریه

عید فطر که اعلام شد من گریه کردم... یه دفعه دلم تنگ شد...واسه روزایی که تموم شد و من همیشه میگفتم : خـدایا! چقدر دیر میگذره...خسته شدم!

شبا تا سحر بیــدار بودم و امید صد دفه بهم پیامک میزد: بهــــار، تو رو خدا تنهام نذاری.من دلم میگیره.

منم که ماشالله عین یه خرس روزا میخوابیدم ، بعد از سحرم ول کنش نبودم. طفلی التماس میکرد که بذار بخـــــوابم... به خدا اگه امروز خواب بمونم و سر کار نرم اخراجم میکنن!

اما گوشم بده کار نبود. میگفتم اگه بخوابی گوشیم تا 2 روز دیگه خاموشههه!قهقهه

تنها روزه میگرفت...سحر تنها...افطار تنها... فقط به یه اس ام اس من قانع بود که دیگه غم تنهایی رو نداشته باشه. الهی بمیـــــــ ـ ــرم!!

تا میگفتم :امید.. من خیلی ضعف دارم.فردا روزه نمیگیرم...

داد و بیدادش بلند می شد و 1000جور نصیحت میکرد و قسم میداد.

خدایا!چقدر زود گذشت...

نمیدونم از شبای احیا خوب استفاده کردم یا نه؟؟؟ شاید با خودم میگفتم که : اشکال نداره، باشه سال دیگـــــــــه!!! شاید فکر میکردم که همیشه قراره بمونم...قهر

چقدر عادت کردن و دل کندن از یه چیزی سخته...قلب آدم داغون میشه.دل شکسته

همیشه هم که راس ساعت 7 جلو تلویزیون بودم که ماه عسل رو ببینم:

حس میکنم تو رو                  تو هر شب خودم

من عاشق همین                احساس تو شدم ....

دیگه آهنگش برام خاطره شد. تا وقتی زنده باشم، هر وقت که گوش کنم یاد رمضون امسال و خاطره هام میفتم. دقیقا مثل آهنگ سال 86 این برنامه:

منو درگیر خودت کن            تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من         با هجومت رو به رو شه

بی هوا بدون مقصد            سمت طوفان تو میرم

منو در گیر خودت کن            تا که آرامش بگیرم....

 خاطرات اولین روزای آشنایی من و امید داره جلو چشمام رژه میره...خیال باطل

اون روزی که با ساناز دم در خونمون مشغول صحبت کردن بودیم...نزدیک افطار...امید رد شد یه چشمک بهم زد...خدایاااااا...چقدر خجالت میکشیدم ازش...

یا اون روزی که مامان خدا بیامرزش آش درست کرده بود و واسمون آورد.اما مامان من هیچ وقت نفهمید که این پسر کی بوده که به حساب خودش جبران کنه...نیشخند

هوا هم بوی پاییـــــز رو گرفته دیگه بدتر.

یادم میاد که تا 20 روز دیگه باید بساطمو جمع کنم و برم.بازم دانشگاه...درس... از همه بدتر خوابگاه...

غروبای سرد و غم زده ش... برگای زرد و دل مرده.گریه

دوست ندارم.هیچ کدوم از اینایی که گفتم رو دوست ندارم.

آخه چرا زندگی باید اینجوری باشه؟ دلیل بودن  و زندگی کردن چیه؟ فقط روزای تکراری زندگیمونو ساخته...

به قدری از زندگی کردن خستم که هیچ کس نمیتونه درک کنه...

انقدر دلم گرفته که داره نفسم بند میاد....افسوس

 

بچه ها ببخشید اگه با حرفام ناراحتتون کردم...خیلی داغــــونم، خیلــــــــی!!!

 

 گاهی که خسته ام می نویسم
نوشتن با خستگی
نوعی رهایی است
آزادی است
و این رها شدن
چه زیبا است

 

عید همه تون مبارک...التماس دعای مخصوص

[ چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

من و امید جونم

 

 

خیــــــــلی خوش اومدی دوست گــــلم. بفرمایین داخل مجلس داریــــــم....هورا

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

عصر یه روز از اواخر خرداد بود.

امید بهم إس زد که : خانومیم حسابی خودشو خوشمل کنه ساعت 6 بیاد بیرون که با امیر و سارا میخوایم بریم بگردیم.

اسم سارا رو که شنیدم تب کردم. تا اون روز حدود 3 دفه با امیر و سارا بیرون رفته بودیم که هر سه دفعه رو به همه مون زهر مار کرده بود... از بس که به امیر گیر داده بود و باهاش دعوا میکرد.آخرم قهر میکرد میذاشت میرفت.

اما خب دوست داشتم برم. ساعت 6 امید و امیر سر کوچه با ماشین امیر منتظرم بودن.

سوار شدم رفتیم دنبال سارا. به سر کوچه شون که رسیدیم امیر گوشیشو داد به امید گفت:

داداش قربون دستت، تمیز و حرفه ای پاک سازیش کن. اس ام اس مشکوک، شماره مشکوک، عکس مبتذل....هرچی هست پاک کن تا من بگم سارا بیاد. جون امیر دقت کن ها...الان بیاد گوشی رو بگیره چیزی ببینه موهای سرمو دونه دونه میکنه...!

وقتی پیاده شد با امید زدیم زیر خنده. امید تند تند با گوشی امیر ور میرفت و پاکسازی میکرد.انگار که میخواست عزرائیل بیاد...

گفتم:امید آخه این چه وضعیه امیر و سارا دارن؟  چرا سارا اینجوری میکنه؟ خون امیرو تو شیشه کرده ...

امید: حق داره به خدا. همه که مثل آقایی شما  چشم پاک و وفادار نیستن. این امیر  اگه روزی مخ 4-5 تا دختر رو کار نگیره ، روزش شب نمیشه. سارا هم حتما یه چیزی دیده که اینقدر داره گیر میده.

من: ولی به نظر من خیلی داره بیش از حد شورشو در میاره.

امید چیزی نگفت و گوشی رو گذاشت جلو ماشین.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

امید اینا رفتن و خونشون اینجا خالی بود. گاهی اوقات میومد با هم میرفتیم اونجا. یه دونه اتاقشونو با خرت و پرتایی که مونده بود مرتب کرده بودیم با هم. آشپز خونه هم که روبراه بود...همه وسایلشو گذاشته بودن.

آذرماه بود که یه روز امید بهم گفت یه صبح تا عصر میاد اینجا. منم که به شدت مریض و سرما خورده بودم. اولش کلی بهانه آوردم ولی باز طبق معمول حریف اصرارای امید نشدم.

کله سحر خونه رو پیچوندم و رفتم خونه امید. همون اول که درو باز کردم یه بوی مطبوع غذا به مماغم خورد. سریع رفتم طرف آشپزخونه که یه دفه امید پرید جلوم گفت:

 کجا؟ عمرا نمیذارم بری!

هرچی با اون صدای نکره م خواهش و التماس کردم نذاش برم. بلندم کرد انداخت رو کولش ( مثلی که کیسه میندازننننن...بلانسبت من!!!) رفت از پله ها بالا. اینقده ترسیده بود ازین کارش چشمامو بسته بودم فقط جیغ میزدم و با مشت میکوبیدم پشتش. اونم ادای جیغ زدنو در میاورد میزد رو پام...


ادامه مطلب
[ شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

ساعت حدود 8 بود که بیدار شدم. سریع گوشی رو برداشتم، فقط یه پیامک بود. میترسیدم بازش کنم. نمیدونستم قراره با خوندنش بخندم یا گریه کنم.

پیامو باز کردم. فقط دو جمله: « بهار همه چی تموم شد.مامانم رفت...!»

تو موقعیت بدی بودم. نه میتونستم گریه کنم، نه آرومو قرار داشتم، نه میشد به جایی پناه ببرم.

به زور تا ساعت 9 صبر کردم. بعدم سریع حاضر شدم که برم خونه ساناز. دست و پام میلرزید... به سر کوچه که رسیدم صدای امیدو شنیدم. داشت صدام میزد و میدوید طرفم. صبر کردم تا برسه. موهاش درهم برهم بود، قیافش پریشون بود، اما خیلی خونسرد...من هیچی نگفتم، اونم هیچی نگفت. فقط با ترس نگاش میکردم.

بهم گفت کجا میری؟ گفتم خونه ساناز... تو صورتم نگا نمیکرد. من بهش گفتم: تو کجا میری؟ گفت میرم خونه لباسامو عوض کنم و یه سری وسایل بردارم...

دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد... خداحافظی کردیمو هرکدوم راه خودمونو رفتیم. میدونستم هنوز تو شوکه و باورش نمیشه. واسه همین نه ناراحت بود نه گریه میکرد. با خودم گفتم خدا بعد از اینو بخیر کنه...

 

خونه ساناز که رسیدم تا اومد دم در زدم زیر گریه. تو خونه تنها بود. رفتم تو و حسابی خودمو خالی کردم. سانازم خیلی غصه میخورد، امیدو خیلی دوست داشت...مخصوصا این اواخر که تغییراتشو دیده بود خیلی قبولش داشت. میگفت مثل تو و امید از هر 1000 تا یکین.

آروم که نشدم اما مجبور بودم برم خونه دیگه ساعت حدود 11:30 بود.  به خونه که رسیدم امید گفت میخواد منو ببینه. رفتم تو دیدم مامانم و داداشم دارن حاضر میشن برن بیرون. سریع زنگیدم امید که تو کوچه منتظر باش هر وقت گفتم بپر تو.

وقتی اومد تو شاخ در آوردم. چقد تو همین دو ساعت تغییر کرده بود. موهای نسبتا بلند و مواجش که من عاشقشون بودم رو تا ته زده بود. عین مردا ...جلوشم داده بود بالا (وای که الان یادم میاد ذوق میییییکنمممم!!!) ، پیراهن مشکیم پوشیده بود، چشماشم سرخ سرخ. درو که بست صبر نکردم بیاد بالا. خودم دویدم دم در و پریدم تو بغلش. همونجا به دیوار تکیه داد و نشست و زد زیر گریه. منم رو موهاش دست میکشیدم و میبوسیدمش و آروم گریه میکردم.

گفت مامانمو بردن واسه غسل و کفن. فردا هم میریم شهر (بووووووق) واسه اینکه اونجا دفنش کنیم.

ته دلم خالی شد...چرا به این فکر نکرده بودم؟ امید اینا هیچ فامیلی تو این شهر نداشتن و قطعا بعد از فوت مامانش دیگه دلیلی نداشت اینجا بمونن. امیدم دانشگاهش تو همون شهر (بووووووق) بود. نمیدونستم چکار کنم... اینقدر گریم شدت گرفت که امیدم تعجب کرد. همون موقع باباش بهش زنگ زد. گفت: امید کارا تموم شد. مامانت یه لبخندی رو لبشه که همه تعجب کردن.پاشو تو هم بیا ببین...

آروم اشک میریخت و میخندید... بعدشم پا شد که بره....

 

روز بعد...من خواب بودم که حرکت کرده بودن. چقدر دوست داشتم همراهش می بودم.

هیچ کدوم از دوستاشم دورش نبودن و من چقدر غصه میخوردم. امید بهم گفته بود که نمیذاره تا چهلم مامانش هیچ کس، حتی باباش حتی یک قرون پول خرج کنه.واسه همینم سریع ماشینشو که با کلی جون کندن، خودش پولشو جور کرده بود، فروخت.

 وسط مراسم بهش زنگ زدم، صدای نوحه و گریه های دلخراش...چقدر تحملش سخت بود.امید منو میخواست...میگفت هیچکس نیست که بغلش کنه و نوازشش کنه.همه تو حال خودشونن. انگار که اونا مامانشونو از دست دادن...بمیرم الهیییی... خدا ایشالله سر هیچ خانواده ای این بلا رو نیاره...

بعد ازون کمتر باهاش صحبت میکردم.چون درگیر مراسمشون بودن و گفتم کمتر مزاحم شم. مراسم هفت شون رو میخواستن تو همین شهر بگیرن. بهم گفت منم باید برم. منم با سارا، دوست امیر، هماهنگ کردم و گفت میاد.

تو مراسم احساس غریبی میکردم. دوست نداشتم اینجوری باشه اومدنم. گرچه فامیلای اون از رابطمون خبر داشتن اما بازم منو به چهره نمیشناختن. خداوکیلی تو مراسم سنگ تموم گذاشته بود امید. حتی اون کسی که نوحه میخوند هم اسمی از امید نیاورد و از بابا و داییاش تشکر میکرد. امید گفت خودم اینجوری خواستم.نمیخواستم بابام نارحت شه...

وقتی اومدیم بیرون نمیتونستم راه برم، پام گرفته بود... همون جلو مسجد نشستم که همون موقع امید اومد بهمون سلام کرد و خوش آمد گفت(تابلووووو!!!)، همونجا هم گویا عمه خانومشون ما رو میبینه و میشناسه...

خلاصه که شبش زنگ زدم به امید... یه حرفی ته دلش بود که نمیتونست بگه...آخرم حرفشو به زور زد...« ما فردا داریم اسباب کشی میکنیم...»

باورم نمیشد گفتم آخه کی به همین زودی وسایلتونو جمع کردین؟ کی خونه پیدا کردین؟

که گفت دو سه روزی هست که دنبال کاراشن...

دلم شکست...با خودم گفتم همه چی تموم شد. گریه میکردم...امیدم گریه میکرد!

گفتم امید حالا چکار کنیم؟ اینجوری که نمیشه باهم رابطه داشته باشیم؟ یعنی همه چی تموم؟

گفت: چی چیو تموم؟ من تازه بدستت آوردم...اون سر دنیا هم که برم فقط به یاد توام... فقط میخوام با تو باشم...

میدونستم داره چرت میگه، آخه چجوری میشد؟من اینجا، اون تو یه شهر دیگه...آخه این چه رابطه ای بود دیگه؟

امید گفت من یه راهی واسه نزدیکیمون دارم.اما همش به خودت برمیگرده که واسه انجامش چقدر همت به خرج بدی...

من اون سال تازه کنکور داده بودم.رتبه ها اعلام شده بود و انتخاب رشته مونده بود.

امید گفت تنها راهش اینه که واسه دانشگاه بیای اونجا...

مغزم سوت کشید! امکان نداشت... آخه چه جوری میتونستم دانشگاه به اون خوبی قبول شم؟100% با رتبه اون موقعم نمیشد این اتفاق بیفته. دانشگاه آزادم که اصلا بابام قدغن کرده بود، و فقط یک راه داشتم... اینکه واسه سال بعد دوباره کنکور شرکت کنم.

نمی دونستم کار درستی میکنم یا نه.اینکه دوباره یکسال صبر کنم و درس بخونم به خاطر امید. نسبت بهش دو دل بودم. آخه درصورت اینکارم بازم یک سال از هم دور بودیم.

نمیدونستم تو این مدت بازم پام میشینه یا نه...

که امید گفت حق ندارم حتی یه درصد بهش شک کنم... گفت مامانش اینقدر از من خوشش اومده بوده که به امید گفته ازش راضی نمیشه اگه به من خیانت کنه یا ولم کنه. حتی مامانش به عمه امید درباره من گفته بوده گفته که هروقت شرایط امید جور شد بیان منو خواستگاری کنن...

دلم یه کم آروم شده بود.دوباره شروع کردم به خوندن. میدونستم باید زیاد زحمت بکشم، امیدم خدا وکیلی خیلی کمکم کرد...خیلی بهم انرژی میداد...نذاشت یه لحظه دلسرد بشم.

امید خودش دانشگاه آزاد درس میخونه و با اینکه میدونست با قبول شدنه من تو اون دانشگاه معروف، راه ازدواجمون سخت تر میشه (به خاطر برتری علمیش که واسه خانواده من خیلی مهمه) بازم بهم روحیه میداد.

زیاد سرتونو درد نیارم . برم سر آخر ماجرا که بالاخره تلاشم نتیجه داد و قبول شدم...

واقعا از خدا به خاطر لطفش ممنونم. چون بهترین و شیرینترین خاطراتم از وقتی شروع شد که رفتم دانشگاه و از همه مهمتر اینکه امیدم اونجا بود و اوقاتمو با اون پر میکردم...

 

دوستام نازم: فاتحه فراموش نشه یه وقت!

فعلا تا بعد

[ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

اصلا آمادگی صحبت کردن نداشتم. خیلی یه دفه پیش اومد.  فقط سعی کردم مودب و  یه ذره صمیمی صحبت کنم. اولش که سلام و احوالپرسی معمول بود. بعد مامان امید  پرسید که چه تصمیمی واسه آیندم دارم و چند وقت میخوام با امید بمونم؟ گفت با مامانم صحبت کنم که بیان خواستگاری و یه مراسم کوچیک بگیریم.

واسشون توضیح دادم که اصلا این اتفاق امکان نداره بیفته. چون سن من هنوز مناسب نبود. میخواستم واسه کنکور درس بخونم و مامانم امکان نداش رضایت بده. تازه هر خانواده ای هم یه رسم و رسومی داره. تو خانواده ما هم رسم دیر ازدواج کردن دختره. تا وقتی که درسش تموم شه و سر یه کار مناسب بره. درضمن من چطور میتونستم به مامانم بگم که با امید دوستم و حالا میخوام باهاش ازدواج کنم...اونم پسری که هنوز دانشجویه، نه سربازی رفته نه کار و درآمد مناسبی داره.

قطعا زنده نمیموندم. هضم این مساله واسه مامان من که مدیر سخنگیر یه دبیرستان دخترانه بود خیلی سخت میومد.

همه این مشکلات از طرف من بود... چقدر مشکل سر راه ازدواج ما بود و من بی توجه بودم بهش..

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]

اوخر بهمن ماه بود.

یه روز امید بهم گفت همشون دارن میرن شمال خونه داییش. امید اینا تو شهر خودمون هیچ فامیلی ندارن و واسه همینم میخواستن دوقلوهاشونم(خواهر و داداش کوچیکتر) ببرن.

خیلی تعجب کردم.

گفتم شمال رفتنتون انقدر مهمه که میخواین از مدرسه رفتن کسری و کیمیا بزنین و برین؟! اونروز هیچی نگفت و فقط گفت بعدا خبرشو میده.

روز بعدش رفتن و آخر همون هفته امید و دوقلوها برگشتن اما مامان باباش نیومدن.

 تا رسیدن امید ازم خواست برم پیشش. یه وقت که کسری و کیمیا مدرسه بودن رفتم خونشون.

 امیدم اصلا مثل قبل نبود... انگار بزور بهم لبخند میزد...تو چشماش غم بود... رنگ به رو نداشت...

لام تا کام حرف نمیزد..دوست داشتم سرصحبتو باز کنم اما نمیدونستم چه جوری. پرسیدم امید جان چرا مامان بابات نیومدن؟

امید: اونااا....نمیشد بیان....شاید تا عیدم نتونن بیان.

من: واسه چی؟ مگه چه خبره اونجا؟خیلی خوش میگدره؟

امید هیچی نگفت...

من: امییییید.... نمیگی بهم چی شده؟

امید دستشو انداخت رو شونمو . سرشو گذاشت رو سرم.

من: امید منتظرم ها!


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]
[ پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

سلام عزیزان

پست این دفه رو مجبورم با رمز بذارم. دوستانی که وبلاگ دارن به شکل نظر خصوصی رمزو واسشون مینویسم و اونایی هم که ندارن ایمیل بدن تا بفرستم .

[ پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

سلام به همه دوستای گل جدیدمفرشته

هنوز وبلاگ تازه افتتاحه و کلی خاطره دارم که باید همه شو بگم. واسه همین فعلا میخوام تند تند آپ کنم. امیدوارم خسته نشین!!خمیازه

خونه ما

بعد از ماجرای تولدم نظرم نسبت به امید کاملا عوض شده بود.رابطمونم یه جور دیگه شده بود. وقت بیشتری رو باهم میگذروندیم. با تلفن، اس ام اس و ملاقاتای پی در پی.

نزدیک امتحانای ترم اول مدرسه بودم و یه هفته مطالعه آزاد داشتم( که تو دانشگاه فهمیدم بهش میگن فرجه!!!چشم).

 صبحا مامان بابام میرفتن سرکارو منم درسمو میخوندم. دو سه روزی که گذشت خیلی از این اوضاع خسته شده بودم. دلمم واسه امیدم تنگ شده بود. از یه طرفم نه جرات داشتم به مامانم بگم میخوام برم بیرون(کله مو میکند موقع امتحانا) نه دلشو داشتم که از امید دعوت کنم بیاد خونمون.

مامان بابام ساعت کاریشون مشخصه و میدونستم از جانب اونا امکان نداره اتفاقی بیفته. اما بازم خب....

خلاصه که دیگه دل وا مونده طاقت نیاورد و به امید گفتم فردا صبح بیا پیشم. طفلی باورش نمیشد کههههه! هر دقیقه اس میداد میگفت دستم انداختی نه؟؟؟

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]

خب...سلام مجدد

قبل از اینکه ادامه ماجرا رو شروع کنم بگم فعلا این خاطرات مال زمان دوستیه من امیده. ماجرای نامزدی و بعد از اونم ایشالله کم کم میرسیم.چشمک

ادامه....

قبل از اینکه امیر بره بیرون امیدم پا شد رفت پیشش. یه کم پچ پچ کردن و خندیدن که نمیدونم چرا دلم هری ریخت پایین!

بعد از اون امید با دوتا رانی اومد پیشم و یکیشو گذاشت جلوم رو میز بعدم با یه لبخند قشنگ گفت:

فکر نکنی بی عرضم و از پس یه شربت درست کردن بر نیومدم. مخصوصا آکبندشو آوردم که فکر نکنی میخوام چیز خورت کنم. بهار از من میترسی؟

من:نه امید. ولی بهم حق بده. میدونی که چی میگم...

امید (با خنده): بخور تا گرم نشده.

تا امید اومد رانی خودشو باز کنه منم رانی خودمو سروته کردم که ببینم سوراخی چیزی نداشته باشه چیزمیز ریخته باشه توش (هه هه.. دیونه بودم دیگهخنده). اما امید متوجه شد و سرشو تکون داد و خندید.

فکر میکردم بعد از رفتن امیر بهم بگه مانتو تو در بیار یا بیاد چشفتم بشینه و ازین حرفا... اما هیچ اتفاقی نیفتاد...

خلاصه یه ذره صحبت کردیم(صحبت که نه...چرت گفتیم) شیرینی خوردیمو ازین حرفاااااا که دوباره پا شد رفت..

بعد از چند دقیقه با یه ساک کوچیک کادویی برگشت. اومد جلومو خم شد و کادو رو گرفت جلوم:

تقدیم به اولین و آخرین عشق زندگیم. مجددا تولدتون مبارک(بچم صدبار سرخ و سفید شد تا این حرفو زدخجالت).

ساکو گرفتم و کلی تشکر کردم.یه جعبه توش بود.

جعبه رو که باز کردم یه بوی عطر تند و خوشبو زد به دماغم. یه نیم ست نقره خیلی ساده و شیک توش بود ( که بعدا فهمیدم سلیقه امیر بوده نصف پولشم اون داده!!!نیشخند). یه گردنبندو یه جفت گوشواره.

گردنبندو برداشتم داشتم نگاش میکردم که گفت بده بندازم گردنت.

با خودم گفتم یا خدااااا... الان میگه شالتو بردار...پسره روش باز شد دیگههههه

که یه دفه دیدم خیلی با احتیاط نزدیکم شد و از رو شالم گردنبندو بست گردنم و دوباره رفت سر جاش. خیلی تعجب کردم اما خیلیم خوشحال بودم. میفهمید تو سرم داره چی میگذره. اما به روی خودش نمیاورد و همچنان بهم لبخند میزد. خونسردی این بشر منو کشته به خدااااا.

دیگه نمیدونستیم چکار کنیم از بیکاری. زنگید به امیر: داداش چرا سارا خانومو نمیاری؟خیلی بیکاریم اینجا. بدویین دیگهههه.

ساعت یه ربع هفت شد. اینا نیومدن که نیومدن. کم کم عزم رفتن کردم که سروکلشون پیدا شد.

خیلی دوست داشتم سارا رو ببینم.مرده بودم از فضولی...

من و امید این طرف پشت در بودیم منتظر اونا...اونام اون طرف پشت در بودن سر هم جیغ جیغ میکردن. گویا سارا خجالت میکشیده بیاد تو.امیرم درو باز کرد و به زور هلش داد داخل که هر دوشون از دیدن منو امید که پشت در بودبم خجالت کشیدن...

خلاصه سارا خانومم دیدیمو اصلا تعریفی نبود. گوشه های چشمش کشیده و تییییز( سخنی از امید: هرکی گوشه چشمش تیز و کشیده باشه شک نکن بدجنسو آب زیرکاهه)... به شدتم سبزه بود. خیالم راحت شد از حرف امید که گفته بود من ازش خیلی سر ترم و اصلا با من قابل قیاس نیییس( ریا نشه هاا).

دیگه روز تولد منم گذشت و اولین تجربه جشن دو نفرمونم تموم شد.

اتفاق اون روز هیچکس باور نمیکرد. اینکه امید انقدر پسر پاک و قابل اعتمادی باشه... خودمم باور نمیکردم. خوشحال بودم از اینکه انتخاب من با همه دوستام فرق داشت....

اون روزا همش میگفتم خدایا درسته که با یه پسر دوست شدم و کار اشتباهی کردم... اما بازم شکر که هوامو داشتی و یکی ازون خوباشو جلو راهم گذاشتی...

 

موفق باشید. نماز روزه هاتون قبول. التماس دعاماچ

[ دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج