یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...
[ پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

سلام عزیزان

پست این دفه رو مجبورم با رمز بذارم. دوستانی که وبلاگ دارن به شکل نظر خصوصی رمزو واسشون مینویسم و اونایی هم که ندارن ایمیل بدن تا بفرستم .

[ پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

سلام به همه دوستای گل جدیدمفرشته

هنوز وبلاگ تازه افتتاحه و کلی خاطره دارم که باید همه شو بگم. واسه همین فعلا میخوام تند تند آپ کنم. امیدوارم خسته نشین!!خمیازه

خونه ما

بعد از ماجرای تولدم نظرم نسبت به امید کاملا عوض شده بود.رابطمونم یه جور دیگه شده بود. وقت بیشتری رو باهم میگذروندیم. با تلفن، اس ام اس و ملاقاتای پی در پی.

نزدیک امتحانای ترم اول مدرسه بودم و یه هفته مطالعه آزاد داشتم( که تو دانشگاه فهمیدم بهش میگن فرجه!!!چشم).

 صبحا مامان بابام میرفتن سرکارو منم درسمو میخوندم. دو سه روزی که گذشت خیلی از این اوضاع خسته شده بودم. دلمم واسه امیدم تنگ شده بود. از یه طرفم نه جرات داشتم به مامانم بگم میخوام برم بیرون(کله مو میکند موقع امتحانا) نه دلشو داشتم که از امید دعوت کنم بیاد خونمون.

مامان بابام ساعت کاریشون مشخصه و میدونستم از جانب اونا امکان نداره اتفاقی بیفته. اما بازم خب....

خلاصه که دیگه دل وا مونده طاقت نیاورد و به امید گفتم فردا صبح بیا پیشم. طفلی باورش نمیشد کههههه! هر دقیقه اس میداد میگفت دستم انداختی نه؟؟؟

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]

خب...سلام مجدد

قبل از اینکه ادامه ماجرا رو شروع کنم بگم فعلا این خاطرات مال زمان دوستیه من امیده. ماجرای نامزدی و بعد از اونم ایشالله کم کم میرسیم.چشمک

ادامه....

قبل از اینکه امیر بره بیرون امیدم پا شد رفت پیشش. یه کم پچ پچ کردن و خندیدن که نمیدونم چرا دلم هری ریخت پایین!

بعد از اون امید با دوتا رانی اومد پیشم و یکیشو گذاشت جلوم رو میز بعدم با یه لبخند قشنگ گفت:

فکر نکنی بی عرضم و از پس یه شربت درست کردن بر نیومدم. مخصوصا آکبندشو آوردم که فکر نکنی میخوام چیز خورت کنم. بهار از من میترسی؟

من:نه امید. ولی بهم حق بده. میدونی که چی میگم...

امید (با خنده): بخور تا گرم نشده.

تا امید اومد رانی خودشو باز کنه منم رانی خودمو سروته کردم که ببینم سوراخی چیزی نداشته باشه چیزمیز ریخته باشه توش (هه هه.. دیونه بودم دیگهخنده). اما امید متوجه شد و سرشو تکون داد و خندید.

فکر میکردم بعد از رفتن امیر بهم بگه مانتو تو در بیار یا بیاد چشفتم بشینه و ازین حرفا... اما هیچ اتفاقی نیفتاد...

خلاصه یه ذره صحبت کردیم(صحبت که نه...چرت گفتیم) شیرینی خوردیمو ازین حرفاااااا که دوباره پا شد رفت..

بعد از چند دقیقه با یه ساک کوچیک کادویی برگشت. اومد جلومو خم شد و کادو رو گرفت جلوم:

تقدیم به اولین و آخرین عشق زندگیم. مجددا تولدتون مبارک(بچم صدبار سرخ و سفید شد تا این حرفو زدخجالت).

ساکو گرفتم و کلی تشکر کردم.یه جعبه توش بود.

جعبه رو که باز کردم یه بوی عطر تند و خوشبو زد به دماغم. یه نیم ست نقره خیلی ساده و شیک توش بود ( که بعدا فهمیدم سلیقه امیر بوده نصف پولشم اون داده!!!نیشخند). یه گردنبندو یه جفت گوشواره.

گردنبندو برداشتم داشتم نگاش میکردم که گفت بده بندازم گردنت.

با خودم گفتم یا خدااااا... الان میگه شالتو بردار...پسره روش باز شد دیگههههه

که یه دفه دیدم خیلی با احتیاط نزدیکم شد و از رو شالم گردنبندو بست گردنم و دوباره رفت سر جاش. خیلی تعجب کردم اما خیلیم خوشحال بودم. میفهمید تو سرم داره چی میگذره. اما به روی خودش نمیاورد و همچنان بهم لبخند میزد. خونسردی این بشر منو کشته به خدااااا.

دیگه نمیدونستیم چکار کنیم از بیکاری. زنگید به امیر: داداش چرا سارا خانومو نمیاری؟خیلی بیکاریم اینجا. بدویین دیگهههه.

ساعت یه ربع هفت شد. اینا نیومدن که نیومدن. کم کم عزم رفتن کردم که سروکلشون پیدا شد.

خیلی دوست داشتم سارا رو ببینم.مرده بودم از فضولی...

من و امید این طرف پشت در بودیم منتظر اونا...اونام اون طرف پشت در بودن سر هم جیغ جیغ میکردن. گویا سارا خجالت میکشیده بیاد تو.امیرم درو باز کرد و به زور هلش داد داخل که هر دوشون از دیدن منو امید که پشت در بودبم خجالت کشیدن...

خلاصه سارا خانومم دیدیمو اصلا تعریفی نبود. گوشه های چشمش کشیده و تییییز( سخنی از امید: هرکی گوشه چشمش تیز و کشیده باشه شک نکن بدجنسو آب زیرکاهه)... به شدتم سبزه بود. خیالم راحت شد از حرف امید که گفته بود من ازش خیلی سر ترم و اصلا با من قابل قیاس نیییس( ریا نشه هاا).

دیگه روز تولد منم گذشت و اولین تجربه جشن دو نفرمونم تموم شد.

اتفاق اون روز هیچکس باور نمیکرد. اینکه امید انقدر پسر پاک و قابل اعتمادی باشه... خودمم باور نمیکردم. خوشحال بودم از اینکه انتخاب من با همه دوستام فرق داشت....

اون روزا همش میگفتم خدایا درسته که با یه پسر دوست شدم و کار اشتباهی کردم... اما بازم شکر که هوامو داشتی و یکی ازون خوباشو جلو راهم گذاشتی...

 

موفق باشید. نماز روزه هاتون قبول. التماس دعاماچ

[ دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

من اسمم بهاره. دانش آموز دبیرستان بودم که با امید آشنا شدم دقیقا در تاریخ 8/6/86 و در حال حاضر دانشجو هستم. اول میخوام از خاطره انگیز ترین چیزا تو این چند سال بنویسم. یعنی نوشته های من خاطره روزانه نیست و مربوط به چند سال پیشه.خب شروع میکنم....

 

اولین جشن دو نفره

هنوز دو سه ماه بیشتر از آشناییمون نگذشته بود و تو این مدتم شایدم دوبار بیشتر همدیگرو ندیده بودیم. اونم فقط در حد یه ربع تا نیم ساعت تو ماشینی جایی....

ساعت 5 بود که مدرسه تعطیل شد. با دوستم ساناز راه افتادیم طرف خونه. نصفه های راه امید و دوستش امیر رو دیدیم. از کنارمون رد شدن و امید یه چشمک بهم زد و علامت داد که بهش زنگ بزنم.

سانازو کشوندم دنبال خودم و زنگیدم بهش.

امید: سلام بر بهار خانوم عزیزم (اون موقعا هنوز الفاظ صمیمانه تر بکار نمیبردیم)

من: سلام  امید جان.چطوری؟ چه خبر؟ چیزی شده؟

ا: دیگه میخواستی چه بشه؟ تولدتون مبارک خانوم خانوما...

م: واااای...امییییید...خیلیییی ممنون. اصلا فکر نمیکردم (هنوز داشتم حرف میزدم که صدا تو گوشی عوض شد)

امیر (دوستش) : سلام زن داداش (انقده حرصم میگرفتتتتت ازین حرفش ) تولدتون مبارک. ایشالله فردا در خدمتتون هستیم ها. فراموش نشه...

من: سلام امیر آقا. ممنون لطف کردین... یعنی چی فردا منتظ.....( بازم داشتم میحرفیدم که امید گوشی رو گرفت)

ا: بهار جان فردا خونه امیر خالیه...مامان باباش نیستن. دعوت کرده بریم اونجا. میخوام یه جشن کوچولو بگیرم. خیلی کوچولو ها.حتی امیرم میخوام بندازم بیرون... میای دیگه؟

خیلی دو دل بودم... از یه طرف هنوز بهش اعتماد کامل نداشتم که بخوام برم تو یه خونه خالی باهاش از یه طرفم نمیخواستم نه بیارم.

به ساناز گفتم چکار کنم؟

گفت نه نرو....باز یه کم فکر کرد گفت هرجور خودت میدونی...

دلمو زدم به دریا و گفتم باشه. اما باید زود بیامو زود برم. ساعت 5 میام  تا 7.

امید که انگار دنیا رو بهش دادن....ولش میکردی وسط خیابون میرقصید..ههه ههه

تا روز بعد تو دلم آشوبی بود. همه جور اتفاقی رو پیش بینی کردم و نقشه کشیدم واسشون. اول گفتم خب برم اونجا حتما زشته با مانتو و شال باشم... لابد بهم میگه مانتو تو در آر. 2ساعت فکر میکردم چی بپوشم زیر مانتوم که نه لختی باشه همم بدرد جشن بخوره.

دیگه یه بلیز آستین سه ربع پوشیدم. شالمو که گفتم عمرا در نمیارم. باز فکر کردم اگه خواست دستمو بگیره چی؟ اگه موقع کادو دادن خواست ببوستم چی؟

خلاصه که  حسابی خودمو آماده کردم و رفتم. خونه امیر نزدیک خونه خودمون بود. خونه امیدم همینطور.

وارد کوچه شدم دیدم امید دم در واستاده. کوچه خلوت خلوت بود. خیلی خوشحال شدمو با دو رفتم تو. امیدم اومد تو و درو بست . دیگه سلام احوالپرسی کردیم  راهو نشونم داد رفتیم تو.

خونه بزرگی داشتن. دوبلکس بود. هیچکسم نبود. فقط منو امید بودیم که منو به طرف پذیرایی راهنمایی کرد. هر دومون رو کاناپه نشستیم. البته من این سر امیدم اون سر...

من: امید ما تنهاییم؟ راستی راستی امیر آقا رو انداختی بیرون؟ زشته خب..

امید: نه بابا. امیر بالاست. رفته دوش بگیره. اما خودش میخواد بره بیرون. میخواد سارا (دوست دخترش) رو بیاره.

صدای امیر اومد. موهاشو داشت خشک میکرد و از پله ها میومد پایین : به به. سلام زن داداش. خوش اومدین. تو رو خدا راحت باشین ها. من الان دارم میرم.

من: سلام. ممنون...خیلی ببخشید که مزاحم شدم ( سرم پایین بود از خلاجت! )

امیر:  نه بابا چه حرفا میزنین.. من به امید گفتم بیا درو دیوارا رو درست کن... 4 نفر آدم دعوت کن... کله شقه دیگه. قبول نکرد که نکرد...

من: اتفاقا اینجوری بهتره. من هنوز دوستای شما رو نمیشناسم. اگه میومدن اصلا بینشون راحت نبودم.

امیر رفت و واسمون آهنگ رضا صادقی گذاشت که عشق امیده. بعدم خداحافظی کرد و رفت.

من موندم و امید...

[ یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]

سلام به همه

امید به خدا شروع میکنم...

میخوام از خودمون بنویسم...یعنی منو نامزدم که عاشقانه همو دوست داریم.

بدون هیچ تعارفی مینویسم ... از لحظه لحظه باهم بودنمون

 از هر چی که اتفاق بیفته

 دوستتون دارم. کمک کنید تا بهترینا رو بنویسم.

ضمنا به خاطر برخی دلایل امنیتی شاید مجبور بشم واسه بعضی پستا رمز بذارم.

هرکی رمزو خواست همینجا ایمیلشو بذاره تا بفرستم.قلب

[ یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج