یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...

اوخر بهمن ماه بود.

یه روز امید بهم گفت همشون دارن میرن شمال خونه داییش. امید اینا تو شهر خودمون هیچ فامیلی ندارن و واسه همینم میخواستن دوقلوهاشونم(خواهر و داداش کوچیکتر) ببرن.

خیلی تعجب کردم.

گفتم شمال رفتنتون انقدر مهمه که میخواین از مدرسه رفتن کسری و کیمیا بزنین و برین؟! اونروز هیچی نگفت و فقط گفت بعدا خبرشو میده.

روز بعدش رفتن و آخر همون هفته امید و دوقلوها برگشتن اما مامان باباش نیومدن.

 تا رسیدن امید ازم خواست برم پیشش. یه وقت که کسری و کیمیا مدرسه بودن رفتم خونشون.

 امیدم اصلا مثل قبل نبود... انگار بزور بهم لبخند میزد...تو چشماش غم بود... رنگ به رو نداشت...

لام تا کام حرف نمیزد..دوست داشتم سرصحبتو باز کنم اما نمیدونستم چه جوری. پرسیدم امید جان چرا مامان بابات نیومدن؟

امید: اونااا....نمیشد بیان....شاید تا عیدم نتونن بیان.

من: واسه چی؟ مگه چه خبره اونجا؟خیلی خوش میگدره؟

امید هیچی نگفت...

من: امییییید.... نمیگی بهم چی شده؟

امید دستشو انداخت رو شونمو . سرشو گذاشت رو سرم.

من: امید منتظرم ها!


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج