یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...

آخرای ترم دو...موقع امتحانا...حسابی کلافه بودم. دلتنگ خونه بودم. خوابگاه و آدماش حالمو بهم میزدن.حوصله هیچ کسو نداشتم. اسبابامو جمع کرده بودم و فقط لحظه شماری میکردم روز آخرین امتحان برسه...

درست شب فردایی که قرار بود امتحان بدم و برم امید بهم گفت باید دو روز دیگه اینجا بمونی پیش من باشی. به مامانت اینا بگو دیرتر میری... هر چی مخالفت کردم قبول نکرد! گفت بمون، پشیمون نمیشی...سورپرایز دارم برات.

انقدر سورپرایز سورپرایز کرد که ناخودآگاه به خاطر حرفاشم که شده هوایی شدم بمونم.

روز بعد ، بعد از امتحان گفت ناهارتو بخور بعدش بیا بیرون تا بیام دنبالت بریم جایی که قراره سورپرایز بشی!

اومد دنبالم...رفتیم و رفتیم دیدم خیابونا و کوچه ها داره به نطرم آشنا میاد...یه دفه دوهزاریم جا افتاد و بلند گفتم: نازنییییییییییییین..!

نازنین دختر‌ِ دختر خاله امید بود. این که این نسبت رو نوشتم فکر نکنین خیلی رابطه دوره هاااا... اصلا این طور نیست. امید با خانواده دختر خالش رابطه خیلی صمیمانه ای داره و منو هم باهاشون آشنا کرده. نازنین 3 سالشه و حسابی بلبل زبون! تو اون یکسالی که دانشگاه بودم امید چند دفعه نازنین رو آورده بود و باهمدیگه پارک و اینجور جاها رفته بودیم.

حالام داشتیم میرفتیم سمت خونه اونا.حسابی این دختر رو دوست داشتم. ولی از یه طرفم عصبانی شدم که امید بهم نگفته بود کجا میریم. آخه تیپم با اون مقنعه و کوله حسابی شبیه بچه مدرسه ایا شده بود.

باهاش دعوا کردم اما هیچی نگفت و میخندید...

وقتی رسیدیم خونه شون دیدم امید رفت جلو در کلید انداخت و درو باز کرد...گفتم: کلید خونه مردم دست تو چکار میکنهههه؟؟؟

انگشتشو گرفت جلو دهنش که یعنی چیزی نگو ...ساکت...

اون یواش عین دزدا راه میرفت و منم پشت سرش. گیج شده بودم که اینکارا واسه چیه...ترسیده بودم.

گفتم :امید مگه نمیدونن ما داریم میریم خونه شون؟ چرا اینجوری میکنی؟

گفت:نه..میخوام اونا رو هم سورپرایز کنم!!!!!

از راه پله ها بالا رفتیم. باز جلو در دیدم کلید در آورد...

یواش گفتم نکن امید...زشته بخدا...

درو باز کرد و یه دفه بلند گفت: بفرماییییییــــن خانوم خانوما... منزل خودتونه...

تازه فهمیدم کسی خونشون نیس...کلی ذوق کردم و جفتک زدم تو...


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج