یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...

چقدر دلم گرفته...گریه

عید فطر که اعلام شد من گریه کردم... یه دفعه دلم تنگ شد...واسه روزایی که تموم شد و من همیشه میگفتم : خـدایا! چقدر دیر میگذره...خسته شدم!

شبا تا سحر بیــدار بودم و امید صد دفه بهم پیامک میزد: بهــــار، تو رو خدا تنهام نذاری.من دلم میگیره.

منم که ماشالله عین یه خرس روزا میخوابیدم ، بعد از سحرم ول کنش نبودم. طفلی التماس میکرد که بذار بخـــــوابم... به خدا اگه امروز خواب بمونم و سر کار نرم اخراجم میکنن!

اما گوشم بده کار نبود. میگفتم اگه بخوابی گوشیم تا 2 روز دیگه خاموشههه!قهقهه

تنها روزه میگرفت...سحر تنها...افطار تنها... فقط به یه اس ام اس من قانع بود که دیگه غم تنهایی رو نداشته باشه. الهی بمیـــــــ ـ ــرم!!

تا میگفتم :امید.. من خیلی ضعف دارم.فردا روزه نمیگیرم...

داد و بیدادش بلند می شد و 1000جور نصیحت میکرد و قسم میداد.

خدایا!چقدر زود گذشت...

نمیدونم از شبای احیا خوب استفاده کردم یا نه؟؟؟ شاید با خودم میگفتم که : اشکال نداره، باشه سال دیگـــــــــه!!! شاید فکر میکردم که همیشه قراره بمونم...قهر

چقدر عادت کردن و دل کندن از یه چیزی سخته...قلب آدم داغون میشه.دل شکسته

همیشه هم که راس ساعت 7 جلو تلویزیون بودم که ماه عسل رو ببینم:

حس میکنم تو رو                  تو هر شب خودم

من عاشق همین                احساس تو شدم ....

دیگه آهنگش برام خاطره شد. تا وقتی زنده باشم، هر وقت که گوش کنم یاد رمضون امسال و خاطره هام میفتم. دقیقا مثل آهنگ سال 86 این برنامه:

منو درگیر خودت کن            تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من         با هجومت رو به رو شه

بی هوا بدون مقصد            سمت طوفان تو میرم

منو در گیر خودت کن            تا که آرامش بگیرم....

 خاطرات اولین روزای آشنایی من و امید داره جلو چشمام رژه میره...خیال باطل

اون روزی که با ساناز دم در خونمون مشغول صحبت کردن بودیم...نزدیک افطار...امید رد شد یه چشمک بهم زد...خدایاااااا...چقدر خجالت میکشیدم ازش...

یا اون روزی که مامان خدا بیامرزش آش درست کرده بود و واسمون آورد.اما مامان من هیچ وقت نفهمید که این پسر کی بوده که به حساب خودش جبران کنه...نیشخند

هوا هم بوی پاییـــــز رو گرفته دیگه بدتر.

یادم میاد که تا 20 روز دیگه باید بساطمو جمع کنم و برم.بازم دانشگاه...درس... از همه بدتر خوابگاه...

غروبای سرد و غم زده ش... برگای زرد و دل مرده.گریه

دوست ندارم.هیچ کدوم از اینایی که گفتم رو دوست ندارم.

آخه چرا زندگی باید اینجوری باشه؟ دلیل بودن  و زندگی کردن چیه؟ فقط روزای تکراری زندگیمونو ساخته...

به قدری از زندگی کردن خستم که هیچ کس نمیتونه درک کنه...

انقدر دلم گرفته که داره نفسم بند میاد....افسوس

 

بچه ها ببخشید اگه با حرفام ناراحتتون کردم...خیلی داغــــونم، خیلــــــــی!!!

 

 گاهی که خسته ام می نویسم
نوشتن با خستگی
نوعی رهایی است
آزادی است
و این رها شدن
چه زیبا است

 

عید همه تون مبارک...التماس دعای مخصوص

[ چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

من و امید جونم

 

 

خیــــــــلی خوش اومدی دوست گــــلم. بفرمایین داخل مجلس داریــــــم....هورا

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]

عصر یه روز از اواخر خرداد بود.

امید بهم إس زد که : خانومیم حسابی خودشو خوشمل کنه ساعت 6 بیاد بیرون که با امیر و سارا میخوایم بریم بگردیم.

اسم سارا رو که شنیدم تب کردم. تا اون روز حدود 3 دفه با امیر و سارا بیرون رفته بودیم که هر سه دفعه رو به همه مون زهر مار کرده بود... از بس که به امیر گیر داده بود و باهاش دعوا میکرد.آخرم قهر میکرد میذاشت میرفت.

اما خب دوست داشتم برم. ساعت 6 امید و امیر سر کوچه با ماشین امیر منتظرم بودن.

سوار شدم رفتیم دنبال سارا. به سر کوچه شون که رسیدیم امیر گوشیشو داد به امید گفت:

داداش قربون دستت، تمیز و حرفه ای پاک سازیش کن. اس ام اس مشکوک، شماره مشکوک، عکس مبتذل....هرچی هست پاک کن تا من بگم سارا بیاد. جون امیر دقت کن ها...الان بیاد گوشی رو بگیره چیزی ببینه موهای سرمو دونه دونه میکنه...!

وقتی پیاده شد با امید زدیم زیر خنده. امید تند تند با گوشی امیر ور میرفت و پاکسازی میکرد.انگار که میخواست عزرائیل بیاد...

گفتم:امید آخه این چه وضعیه امیر و سارا دارن؟  چرا سارا اینجوری میکنه؟ خون امیرو تو شیشه کرده ...

امید: حق داره به خدا. همه که مثل آقایی شما  چشم پاک و وفادار نیستن. این امیر  اگه روزی مخ 4-5 تا دختر رو کار نگیره ، روزش شب نمیشه. سارا هم حتما یه چیزی دیده که اینقدر داره گیر میده.

من: ولی به نظر من خیلی داره بیش از حد شورشو در میاره.

امید چیزی نگفت و گوشی رو گذاشت جلو ماشین.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج