یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...

اصلا آمادگی صحبت کردن نداشتم. خیلی یه دفه پیش اومد.  فقط سعی کردم مودب و  یه ذره صمیمی صحبت کنم. اولش که سلام و احوالپرسی معمول بود. بعد مامان امید  پرسید که چه تصمیمی واسه آیندم دارم و چند وقت میخوام با امید بمونم؟ گفت با مامانم صحبت کنم که بیان خواستگاری و یه مراسم کوچیک بگیریم.

واسشون توضیح دادم که اصلا این اتفاق امکان نداره بیفته. چون سن من هنوز مناسب نبود. میخواستم واسه کنکور درس بخونم و مامانم امکان نداش رضایت بده. تازه هر خانواده ای هم یه رسم و رسومی داره. تو خانواده ما هم رسم دیر ازدواج کردن دختره. تا وقتی که درسش تموم شه و سر یه کار مناسب بره. درضمن من چطور میتونستم به مامانم بگم که با امید دوستم و حالا میخوام باهاش ازدواج کنم...اونم پسری که هنوز دانشجویه، نه سربازی رفته نه کار و درآمد مناسبی داره.

قطعا زنده نمیموندم. هضم این مساله واسه مامان من که مدیر سخنگیر یه دبیرستان دخترانه بود خیلی سخت میومد.

همه این مشکلات از طرف من بود... چقدر مشکل سر راه ازدواج ما بود و من بی توجه بودم بهش..

 


مامان امید گفت: آخه نمیشه که اینجوری رابطه داشته باشین... محرم نامحرمی گفتن...حروم حلالی گفتن..... خودم یه کاری واستون میکنم.

دیگه کلی صحبت سر همین مسائل رد و بدل شد و خداحافظی کردیم.

یه هفته بعد امید گفت همه این مشکلا حل شد.گفت میخواد منو ببینه و توضیح بده واسم.

قرارو گذاشتیم و رفتم پیشش و مشتاق گوش دادن....

باور چیزایی که میگفت برام سخت بود. امید میگفت تو این یه هفته اونو مامانش کلی تحقیق و پرس و جو کردن و فهمیدن که منو و امید میتونیم باهم محرم شیم و نامزد کنیم....بدون  اینکه اجازه ولی دختر لازم باشه...

میگم که باورش خیلی سخت بود  اما تو اون شرایط ؛چه راست چه دروغ، برای من بهترین خبر ممکن بود. چون دیگه داشتن از رابطمون متنفر میشدم. از امید نه هاااا، از گناهایی که مرتکب میشدم...عذاب وجدان شدیدی داشتم. امید که زیاد تو این قید و بندا نبود... فقط من و مامانش بودیم که به فکر عاقبت این رابطه بودیم.

خلاصه که منم یه پرس و جویی کردم و به گفته هاشون مطمئن شدم. اون اتفاق در حضور مامان امید و یه حاج آقایی که صیغه نامه رو خوند صورت گرفت و من و امید شدیم نامزد!( شرح کاملش رو ایشالله بعد مینویسم).

عاشق مامان امید بودم.... خیلی مهربون و روشن فکر بودن...إإإهههههه

حالا از قضیه اصلی پرت نشیم...

دوره اول شیمی درمانی مامان امید تموم شده بود و فعلا وضعیت سفید بود..

اواخر خرداد دوباره رفتن شمال واسه آزمایش

با اعلام نتیجه آزمایشا دوباره همه چی بهم ریخت.بدجورم بهم ر یخت... سرطان رسیده بود به سر...

دیگه همون یه درصد امیدی که، واسه خوب شدن که نه، واسه بیشتر زنده موندنشون داشتیم از بین رفت.

علاوه بر شیمی درمانی،پرتو درمانی هم به درمانشون اضافه شد.سرطان به سرعت پیشرفت میکرد.هردفه که امیدو میدیدم همراهش کلی عکسای جورواجور بود. عکسایی که پخش شدن سرطانو نشون میداد.

امید من دیگه امید سابق نبود. امیدی که سر هر ماه تا تیپشو کلن عوض نمیکرد پاشو از خونه بیرون نمیداشت، حالا با غرغرا و دعواهای من حتی ریشاشو به زور اصلاح میکرد! هنوزم مرتب و شیک پوش بود،اما بی خیال خودش شده بود. کارای خونه رو یاد گرفته بود، غذا پختنش همه رو حیرت زده کرده بود.... گاهی بهش زنگ میزدم میگفت بذار برنجامو آبکش کنم بهت زنگ میزنم!یا غذام سر باره.... یا حتی در حال باقالی پاک کردن و بادمجون سرخ کردن بود که بهش زنگ زدم!!! حتی اعتقادات مذهبیشم به شدت زیاد شده بود. منی که امید رو با کلی خط و نشون کشیدن نماز خون کرده بودم، حالا از دستش عاصی شده بودم.... صبحا موقع اذون انقدر بهم زنگ میزد که بیدار شم و نماز صبحمو بخونم!

ماه رمضون....واسه اولین بار کل روزه هاشو گرفت و منو هم وادار میکرد همشو بگیرم. یه روز که میخواستم به حساب خودم روزه نگیرم و انرژی بگیرم، انقدر دم گوشم از گناهای این کار و آخر عاقبتش  گفت که نه تنها اون سال بلکه از اون به بعدم قصد همچین کاری رو نکردم...

ماه محرمم که دیگه هیچی... کمر همت بسته بود به قول خودش به نوکری امام حسین.  منم یه شب همراه ساناز رفتم همون مسجدی که داشت کار میکرد. تا حالا اونجوری ندیده بودمش... با پیراهن مشکی... عرق از سر و صورتش میریخت انقدر که ازین طرف به اون طرف میدوید...سینه زدنشم که موقع نوحه خونی دیوونم کرد...

خلاصه که آقا امید جیگول ما حسابی داشت مرد میشد. دور همه دوستاشو خط کشید، به جز امیر و یکی دو نفر دیگه که به حساب خودش حق برادری گردنش داشتن.

اما مامانش...

 روز به روز بدتر میشد. دیگه تشنجم به علایم بیماریشون اضافه شد که این بدترین چیز ممکن بود. دیگه یکسره تو مسیر خونه و بیمارستان بودن. امید هیچ وقت جلو خونوادش روحیه شو نباخت. اما دلش پر از غصه بود. فقط با من درددل میکرد. میگفت بهار تو یه فرشته ای که خدا تو این موقعیت واسم فرستاد.اگه تو نبودی من امیدی واسه زندگی نداشتم...

 میدونستم راست میگه.چون خیلی کله شق بود! منم عین یه خانوم واقعی هرکار از دستم برمیومد انجام میدادم.

دلم نمیخواست مامان امید از دست بره.

چقدر دعا کردم...چقدر نطر و نیاز میکردم...حتی تو اون سفر که آرزوشو داشتم... سفر مکه رو میگم، اولین آرزومو موقع دیدن کعبه خوب شدن مامان امید کردم.

ولی انگار خدا نشنید...یا من  لیاقتشو نداشتم...

درست 5 روز بعد از برگشتم، 5 مرداد 1388، مامان امید بعد از تشنج به حالت اغما رفتن و همه دکترا قطع امید کردن.

عین مرغ تو قفس بودم، کاری از دستم بر نمیومد . تو اتاقم خودمو حبس کرده بودم و فقط گریه میکردم و دعا میخوندم. دلم میخواست برم بیمارستان. ولی نصف شبی به خونوادم چی میگفتم؟ هر دقیقه به امید زنگ میزدم. اونم طفلی حال و روز خوبی نداشت. تو حیاط بیمارستان نشسته بود و گریه میکرد. میگفت نمیتونم بالای سر مامانم واستم... نمیتونم اونجوری ببینمش... داشتیم صحبت میکردیم که یه دفه گفت... یاخداااا، بهار بابام پشت خطه...بذار بهت زنگ میزنم

و بعد از اونم خطا خراب شد و دیگه نتونستم بهش زنگ بزنم. ساعت3 شب بود. دست و دلم میلرزید، چشمام میسوخت از بس گریه کرده بودم، اما تو همون وضعیت خوابم برد...

 

ادامه دارد....

 

دوستای گلم تو این شب ها هیچ مریضی رو از دعای خیرتون محروم نکنین.ناراحت

[ یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج