یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...

ساعت حدود 8 بود که بیدار شدم. سریع گوشی رو برداشتم، فقط یه پیامک بود. میترسیدم بازش کنم. نمیدونستم قراره با خوندنش بخندم یا گریه کنم.

پیامو باز کردم. فقط دو جمله: « بهار همه چی تموم شد.مامانم رفت...!»

تو موقعیت بدی بودم. نه میتونستم گریه کنم، نه آرومو قرار داشتم، نه میشد به جایی پناه ببرم.

به زور تا ساعت 9 صبر کردم. بعدم سریع حاضر شدم که برم خونه ساناز. دست و پام میلرزید... به سر کوچه که رسیدم صدای امیدو شنیدم. داشت صدام میزد و میدوید طرفم. صبر کردم تا برسه. موهاش درهم برهم بود، قیافش پریشون بود، اما خیلی خونسرد...من هیچی نگفتم، اونم هیچی نگفت. فقط با ترس نگاش میکردم.

بهم گفت کجا میری؟ گفتم خونه ساناز... تو صورتم نگا نمیکرد. من بهش گفتم: تو کجا میری؟ گفت میرم خونه لباسامو عوض کنم و یه سری وسایل بردارم...

دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد... خداحافظی کردیمو هرکدوم راه خودمونو رفتیم. میدونستم هنوز تو شوکه و باورش نمیشه. واسه همین نه ناراحت بود نه گریه میکرد. با خودم گفتم خدا بعد از اینو بخیر کنه...

 

خونه ساناز که رسیدم تا اومد دم در زدم زیر گریه. تو خونه تنها بود. رفتم تو و حسابی خودمو خالی کردم. سانازم خیلی غصه میخورد، امیدو خیلی دوست داشت...مخصوصا این اواخر که تغییراتشو دیده بود خیلی قبولش داشت. میگفت مثل تو و امید از هر 1000 تا یکین.

آروم که نشدم اما مجبور بودم برم خونه دیگه ساعت حدود 11:30 بود.  به خونه که رسیدم امید گفت میخواد منو ببینه. رفتم تو دیدم مامانم و داداشم دارن حاضر میشن برن بیرون. سریع زنگیدم امید که تو کوچه منتظر باش هر وقت گفتم بپر تو.

وقتی اومد تو شاخ در آوردم. چقد تو همین دو ساعت تغییر کرده بود. موهای نسبتا بلند و مواجش که من عاشقشون بودم رو تا ته زده بود. عین مردا ...جلوشم داده بود بالا (وای که الان یادم میاد ذوق میییییکنمممم!!!) ، پیراهن مشکیم پوشیده بود، چشماشم سرخ سرخ. درو که بست صبر نکردم بیاد بالا. خودم دویدم دم در و پریدم تو بغلش. همونجا به دیوار تکیه داد و نشست و زد زیر گریه. منم رو موهاش دست میکشیدم و میبوسیدمش و آروم گریه میکردم.

گفت مامانمو بردن واسه غسل و کفن. فردا هم میریم شهر (بووووووق) واسه اینکه اونجا دفنش کنیم.

ته دلم خالی شد...چرا به این فکر نکرده بودم؟ امید اینا هیچ فامیلی تو این شهر نداشتن و قطعا بعد از فوت مامانش دیگه دلیلی نداشت اینجا بمونن. امیدم دانشگاهش تو همون شهر (بووووووق) بود. نمیدونستم چکار کنم... اینقدر گریم شدت گرفت که امیدم تعجب کرد. همون موقع باباش بهش زنگ زد. گفت: امید کارا تموم شد. مامانت یه لبخندی رو لبشه که همه تعجب کردن.پاشو تو هم بیا ببین...

آروم اشک میریخت و میخندید... بعدشم پا شد که بره....

 

روز بعد...من خواب بودم که حرکت کرده بودن. چقدر دوست داشتم همراهش می بودم.

هیچ کدوم از دوستاشم دورش نبودن و من چقدر غصه میخوردم. امید بهم گفته بود که نمیذاره تا چهلم مامانش هیچ کس، حتی باباش حتی یک قرون پول خرج کنه.واسه همینم سریع ماشینشو که با کلی جون کندن، خودش پولشو جور کرده بود، فروخت.

 وسط مراسم بهش زنگ زدم، صدای نوحه و گریه های دلخراش...چقدر تحملش سخت بود.امید منو میخواست...میگفت هیچکس نیست که بغلش کنه و نوازشش کنه.همه تو حال خودشونن. انگار که اونا مامانشونو از دست دادن...بمیرم الهیییی... خدا ایشالله سر هیچ خانواده ای این بلا رو نیاره...

بعد ازون کمتر باهاش صحبت میکردم.چون درگیر مراسمشون بودن و گفتم کمتر مزاحم شم. مراسم هفت شون رو میخواستن تو همین شهر بگیرن. بهم گفت منم باید برم. منم با سارا، دوست امیر، هماهنگ کردم و گفت میاد.

تو مراسم احساس غریبی میکردم. دوست نداشتم اینجوری باشه اومدنم. گرچه فامیلای اون از رابطمون خبر داشتن اما بازم منو به چهره نمیشناختن. خداوکیلی تو مراسم سنگ تموم گذاشته بود امید. حتی اون کسی که نوحه میخوند هم اسمی از امید نیاورد و از بابا و داییاش تشکر میکرد. امید گفت خودم اینجوری خواستم.نمیخواستم بابام نارحت شه...

وقتی اومدیم بیرون نمیتونستم راه برم، پام گرفته بود... همون جلو مسجد نشستم که همون موقع امید اومد بهمون سلام کرد و خوش آمد گفت(تابلووووو!!!)، همونجا هم گویا عمه خانومشون ما رو میبینه و میشناسه...

خلاصه که شبش زنگ زدم به امید... یه حرفی ته دلش بود که نمیتونست بگه...آخرم حرفشو به زور زد...« ما فردا داریم اسباب کشی میکنیم...»

باورم نمیشد گفتم آخه کی به همین زودی وسایلتونو جمع کردین؟ کی خونه پیدا کردین؟

که گفت دو سه روزی هست که دنبال کاراشن...

دلم شکست...با خودم گفتم همه چی تموم شد. گریه میکردم...امیدم گریه میکرد!

گفتم امید حالا چکار کنیم؟ اینجوری که نمیشه باهم رابطه داشته باشیم؟ یعنی همه چی تموم؟

گفت: چی چیو تموم؟ من تازه بدستت آوردم...اون سر دنیا هم که برم فقط به یاد توام... فقط میخوام با تو باشم...

میدونستم داره چرت میگه، آخه چجوری میشد؟من اینجا، اون تو یه شهر دیگه...آخه این چه رابطه ای بود دیگه؟

امید گفت من یه راهی واسه نزدیکیمون دارم.اما همش به خودت برمیگرده که واسه انجامش چقدر همت به خرج بدی...

من اون سال تازه کنکور داده بودم.رتبه ها اعلام شده بود و انتخاب رشته مونده بود.

امید گفت تنها راهش اینه که واسه دانشگاه بیای اونجا...

مغزم سوت کشید! امکان نداشت... آخه چه جوری میتونستم دانشگاه به اون خوبی قبول شم؟100% با رتبه اون موقعم نمیشد این اتفاق بیفته. دانشگاه آزادم که اصلا بابام قدغن کرده بود، و فقط یک راه داشتم... اینکه واسه سال بعد دوباره کنکور شرکت کنم.

نمی دونستم کار درستی میکنم یا نه.اینکه دوباره یکسال صبر کنم و درس بخونم به خاطر امید. نسبت بهش دو دل بودم. آخه درصورت اینکارم بازم یک سال از هم دور بودیم.

نمیدونستم تو این مدت بازم پام میشینه یا نه...

که امید گفت حق ندارم حتی یه درصد بهش شک کنم... گفت مامانش اینقدر از من خوشش اومده بوده که به امید گفته ازش راضی نمیشه اگه به من خیانت کنه یا ولم کنه. حتی مامانش به عمه امید درباره من گفته بوده گفته که هروقت شرایط امید جور شد بیان منو خواستگاری کنن...

دلم یه کم آروم شده بود.دوباره شروع کردم به خوندن. میدونستم باید زیاد زحمت بکشم، امیدم خدا وکیلی خیلی کمکم کرد...خیلی بهم انرژی میداد...نذاشت یه لحظه دلسرد بشم.

امید خودش دانشگاه آزاد درس میخونه و با اینکه میدونست با قبول شدنه من تو اون دانشگاه معروف، راه ازدواجمون سخت تر میشه (به خاطر برتری علمیش که واسه خانواده من خیلی مهمه) بازم بهم روحیه میداد.

زیاد سرتونو درد نیارم . برم سر آخر ماجرا که بالاخره تلاشم نتیجه داد و قبول شدم...

واقعا از خدا به خاطر لطفش ممنونم. چون بهترین و شیرینترین خاطراتم از وقتی شروع شد که رفتم دانشگاه و از همه مهمتر اینکه امیدم اونجا بود و اوقاتمو با اون پر میکردم...

 

دوستام نازم: فاتحه فراموش نشه یه وقت!

فعلا تا بعد

[ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج