یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...

امید اینا رفتن و خونشون اینجا خالی بود. گاهی اوقات میومد با هم میرفتیم اونجا. یه دونه اتاقشونو با خرت و پرتایی که مونده بود مرتب کرده بودیم با هم. آشپز خونه هم که روبراه بود...همه وسایلشو گذاشته بودن.

آذرماه بود که یه روز امید بهم گفت یه صبح تا عصر میاد اینجا. منم که به شدت مریض و سرما خورده بودم. اولش کلی بهانه آوردم ولی باز طبق معمول حریف اصرارای امید نشدم.

کله سحر خونه رو پیچوندم و رفتم خونه امید. همون اول که درو باز کردم یه بوی مطبوع غذا به مماغم خورد. سریع رفتم طرف آشپزخونه که یه دفه امید پرید جلوم گفت:

 کجا؟ عمرا نمیذارم بری!

هرچی با اون صدای نکره م خواهش و التماس کردم نذاش برم. بلندم کرد انداخت رو کولش ( مثلی که کیسه میندازننننن...بلانسبت من!!!) رفت از پله ها بالا. اینقده ترسیده بود ازین کارش چشمامو بسته بودم فقط جیغ میزدم و با مشت میکوبیدم پشتش. اونم ادای جیغ زدنو در میاورد میزد رو پام...


 

رسیدیم اتاق منو پرت کرد رو زمین. سرم گیج میرفت...نگار نه انگار که مریض بودم!

 همونجوری رو زمین تکون نخوردم...

امید: تا خانومم لباساشو در بیاره و استراحت کنه منم سریع میام پیشش...خب؟

جوابشو ندادم و پشتمو بهش  کردم.

اومد بوسم کرد گفت: خودم نوکرشم هستم..اصلا چرا شما؟ خودم لباستو در میارم...

مانتو و روسری و جورابامو در آورد و رو جالباسی گذاشت. بعدم بخاری رو زیاد کرد و یه بالش و پتو کنارش گذاشت.

دوباره برگشت طرفم بغلم کرد گذاشت رو جایی که آماده کرده بود. از کاراش احساس خجالت کردم..احساس کردم زیادی دارم خودمو لوس میکم....

دستمو حلقه کردم دور گردنش .کشیدمش طرف خودم و لباشو بوسیدم و تشکر کردم ازش.

پتو رو کشید تا زیرگردنم و گفت اگه خواستی بخواب...شاید یه کم طول بکشه.

امید رفت.درو هم بست...

بلند شدم شلوارکی رو که آورده بودم پوشیدم.با گوشیم آهنگ گذاشتم ودراز کشیدم. کم کم چشمام سنگین شد.

با نوازشهای امید روی صورتم از خواب بیدار شدم. با یه کاسه سوپ کنارم نشسته بود. کلی ذوق کردم. اولین بار بود که دستپختشو میخوردم.

خوشمزه ترین سوپی که خورده بودم....!

اصرار داشت خودش سوپو دهنم کنه. یه قاشق میذاشت تو دهنم مخصوصا نصفشو میریخت رو صورتم که باز با قاشق پاک کنه! عین نی نیا. کلافه شده بودم از دستش. امیدم که مرده بود از خنده... هر چی میخواستم قاشق و بگیرم دستشو میبرد پشت سرش بهم نمیداد... منم اعصابم خرد شد کاسه سوپو برداشتم و بدون قاشق سر کشیدم. بدتر از قبل دور دهنم کثیف شده بود... اینقدر حرص میخوردم از خنده هاش...

یه کم سر به سر هم گذاشتیم و امید ظرفا رو برد آشپزخونه... بیکار بودم همینجوری دور اتاق میچرخیدم. دیدم لباساش رو جالباسی آویزونه. شلوار لی شو پوشیدم. کتشم برم کردم. نمیتونستم راه برم...از بس که شلوارش واسم گشاد و بلند بود. به زور و لخ لخ کنان داشتم راه میرفتم که یه دفه پام خورد به شیشه آبلیمویی که واسه سوپا آورده بود. همش ریخت رو زمین.همونجا چهار زانو نشستم و زل زدم به خرابکاریی که کرده بودم.

یه دفه امید در و باز کرد امید تو. تا منو تو اون حالت پرید طرفم اینقدر بوسم می کرد و قربون صدقم می رفت که بزور خودمو ازوسط دستاش کشیدم بیرون.

بهم گفت: بهار چقد تو شیرینی...آخه این چه قیافه ایه؟ تو دیگه خانومم نیستی... نی نیه منی بانمک...

دیدم راست میگه طفلک. با اون لباسا و اون حالتم واقعا خنده دار بودم. هر دومون میخندیدیم از کار بچه گانه من...

تا وقتی ناهار آماده شد یه کوچولو عقش بازی کردیم...خجالت

بعدم امید باز رفت سفره آورد و بساط ناهار که یه قرمه سبزی خوشمزه درست کرده بود. تهشم سیب زمینی گذاشته بود مثل چیپس شده بود.مردم از بس که خوردم اونروز...

کلی تعریف کردم از دستپختش که بچم یه عالمه سرخ و سفید شد و ذوق کرد.

بعد ناهار گفتم دیه نوبت منه. ظرفا رو جمع کردم و بردم بشورم. امیدم رفت دوش بگیره. بعد یه ربع دیدم صدای دادو بیدادش داره میاد. رفتم دم حموم گفتم چی شده که گفت حوله یادش رفته بیاره...

مصیبتی بود... گفتم بیا بیرون کنار بخاری بشین با دستمال کاغذی خشکت کنم!!!!!! که با نگاهاش فهمیدم چرت گفتم!

آخرم حوله دست و صورتشو دادم بهش تا خشک کنه خودشو. وقتی اومد بیرون هنوز خیس بود و میلرزید. حالا دیگه نوبت من بود بخندم بهش...

ظرفا رو مرتب کردم و رفتم تو اتاق.

با هم دیگه تو بغل هم دراز کشیدیم و یه کم تلویزیون نگاه کردیم و حرفیدیم.

بعدم امید پا شد نمازشو خوند و منم حاضر شدم که برم خونمون. اونروز خیلی خوش گذشت...هیچ وقت موقع مریض شدنم اینقدر سرحال نبودم.

جای همتون خالی!!!چشمک

 

 

چشات آرامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست

میدونم توی قلب تو به جز من جای هیشکی نیست

تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی

خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی

 

I LOVE YOU

        I LOVE YOU

                I LOVE YOU

                           I LOVE YOU

[ شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج