یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...

عصر یه روز از اواخر خرداد بود.

امید بهم إس زد که : خانومیم حسابی خودشو خوشمل کنه ساعت 6 بیاد بیرون که با امیر و سارا میخوایم بریم بگردیم.

اسم سارا رو که شنیدم تب کردم. تا اون روز حدود 3 دفه با امیر و سارا بیرون رفته بودیم که هر سه دفعه رو به همه مون زهر مار کرده بود... از بس که به امیر گیر داده بود و باهاش دعوا میکرد.آخرم قهر میکرد میذاشت میرفت.

اما خب دوست داشتم برم. ساعت 6 امید و امیر سر کوچه با ماشین امیر منتظرم بودن.

سوار شدم رفتیم دنبال سارا. به سر کوچه شون که رسیدیم امیر گوشیشو داد به امید گفت:

داداش قربون دستت، تمیز و حرفه ای پاک سازیش کن. اس ام اس مشکوک، شماره مشکوک، عکس مبتذل....هرچی هست پاک کن تا من بگم سارا بیاد. جون امیر دقت کن ها...الان بیاد گوشی رو بگیره چیزی ببینه موهای سرمو دونه دونه میکنه...!

وقتی پیاده شد با امید زدیم زیر خنده. امید تند تند با گوشی امیر ور میرفت و پاکسازی میکرد.انگار که میخواست عزرائیل بیاد...

گفتم:امید آخه این چه وضعیه امیر و سارا دارن؟  چرا سارا اینجوری میکنه؟ خون امیرو تو شیشه کرده ...

امید: حق داره به خدا. همه که مثل آقایی شما  چشم پاک و وفادار نیستن. این امیر  اگه روزی مخ 4-5 تا دختر رو کار نگیره ، روزش شب نمیشه. سارا هم حتما یه چیزی دیده که اینقدر داره گیر میده.

من: ولی به نظر من خیلی داره بیش از حد شورشو در میاره.

امید چیزی نگفت و گوشی رو گذاشت جلو ماشین.


سارا خانوم تا از راه رسیدن و سلام کردن سراغ گوشی امیرآقا رو گرفتن. امیرم گوشی رو بهش داد و راه افتاد یه دفه یه چیزی گفت که همه مون شاخ در آوردیم...

سارا: امیر ما دیروز با هم بودیم. من خودم شمارشگر پیام و زمان تماساتو صفر کردم. اما الان تعداد إسات 40 تاست زمان تماساتم 2 ساعت... من که یادم نمیاد با من صحبت کرده باشی...

اعصابم بهم ریخت.با خودم گفتم هنوز کاری نشده میخواد از دماغای همه مون در یاره.

امیر داشت از خودش دفاع میکرد که: نههههه، من کاری نکردم... و ازین حرفا.

ازآیینه بغل ماشین به امید نگاه کردم و اخم کردم.

یه دفه امید گفت: سارا خانوم امیر راست میگه. من صبح گوشیم خاموش شده بود با گوشی امیر صحبت میکردم. اون کاری نکرده...دعواش نکنین داداشی رو...

سارا اخم کرد گفت: آره جون خودتون...شمام یکی بدتر از اون...

ازین حرفش خیلی ناراحت شدم.دلم میخواست دندوناشو خورد کنم. به امید نگاه کردم. از شدت حرص داشت لبشو میخورد... امیرم جرئت نداشت جوابشو بده اما مشخص بود ناراحته.

یه کم گذشت .جو عوض شده بود باز. امید و امیر مشغول حرف زدن بودن. دیدم گوشی امید کنار دره. نمیدونم چرا حس فضولیم گل کرد که برش دارم.

امید متوجه نشد که گوشیشو برداشتم. رفتم تو قسمت پیامکا که با خوندنشون خشکم زد. یه شماره ناآشنا و همه شون پر بود از : قربونت برم... فدات بشم... میبوسمت... گلم...عزیزم .... و ازین حرفا.

گوشی رو گرفتم بالا و با حرص گفتم: امییییییـــــــــــد!

تا برگشت نگام کرد زد رو سرشو گفت: نـــــــــــــــــــــهههه! بدبخت شدم امیــــر.

امیرم نگاه کرد و بلند زد زیر خنده... همونطور که میخندید به امید گفت: خاک بر سرت... پاکشون نکردی نه؟

امید: خفه شو امیر... نذار بگم دیشب تو خونتون...

امیر نذاشت امید حرفشو بزنه گفت: غلط کردم داداش...ادامه نده.

منم خونسرد بودم و فقط از تو آینه به امید نگاه میکردم،به امید مطمئن بودم. حتی یک ذره هم بهش شک نداشتم،اما میخواستم زهر چشم بگیرم ازش.

امید: بهار به خدا تو نمیدونی چی شده. همه چی رو واست میگم.خب؟

من: امید جان...خفه لطفا...

امید: بهار، تو رو خدا آروم باش...تو که منو میشناسی. بذار امیر یه جا نگه داره میگم بهت جریان چیه..

میخواستم باز دعوا کنم. به سارا نگاه کردم که نگاهش پر از غرور و تمسخر بود. نظرم عوض شد راجع به تصمیمم.یه دفه گفتم:

باشه عزیزم. من که چیزی نگفتم. من بهت یک ذره هم شک ندارم امید. چرا خودتو ناراحت میکنی...منتظر میمونم تا بگی اینا چیه.

برگشت نگام کرد.چشماش پر از محبت و تشکر بود.

 امیرم از تو آینه جلو با اخم به سارا نگاه میکرد و گفت: خوبه بعضیام یه کم یاد بگیرن.

سارا صورتشو از من برگردوند و گفت: خواهیم دید آخرشو.

 

امیر روبروی یه پارک کوچولو نگه داشت. من و امید با هم رفتیم اون و سارا هم باهم. تا جدا شدیم امید گفت: بهار جان ، اولا ممنون ازین که جلو سارا اونطور خودداری کردی و با اون جوابت نشون دادی که چقدر بزرگوار و خانومی...

با اینکه دوست داشتم ازطرز حرف زدن و اون لحنش بخندم،اما گفتم: خب...بقیه ش..

امید: بهار این جوری حرف نرن دیگههه...دیشب خونه امیر بودم، میدونی که؟

اومد با گوشی من به دختر عموش اس داد که اذیتش کنه. نمیخواستم جلو سارا بگم. باز آشوب به پا میکرد.

جوابشو ندادم. سخت بود باور کنم خب.

دیدم امیر بلند شده داره میره سمت ماشین. بعد از 2 دقیقه یه اس واسم اومد از طرف امیر بود :
« بهار خانوم امیدو دعوا نکنین. من با خطش به دختر عموم اس زدم.واستون توضیح میدم. فعلا جلو سارا چیزی نگین.»

حرفاشون یکی بود.امید رو قبول داشتم. دیگه از خیر ماجرا گذشتم و با امید شروع کردیم به خندیدن و غیبت از سارا!

دیگه داشتیم میرفتیم سمت ماشین که سارا بهم گفت: خر شدی نه؟

من:گفتم که به امید شک ندارم...

خندید و رفت سوار شد. اون جلو نشست امیدم اومد عقب کنار من. یه کم که رفتیم امید یواش بهم گفت : پول داری؟

گفتم:نه... فقط هزار تومن تو جیبمه. کیف پولم همرام نیست.

سریع 10 تومن  در آورد گذاشت تو کیفم. بعدم به امیر گفت: جلو سوپر (بووووق) نگه دار بهار میخواد یه عالمه خوراکی خوشمزه مهمونمون کنه.

پیاده شد و مخصوصا از پنجره جلو، جایی که سارا نشسته بود، گفت: پول بده خانومم!

میدونستم که همه ی قصدش اینه که لج اونو دریاره.

گفتم بذار خودمم میام... و پیاده شدم.

وقتی برگشتیم دیدم باز سارا شده بادکنک ! دست به سینه نشسته بود پشتشو به امیر کرده بود. این دو تا بشر کلا اگه 2 ساعت باهم باشن 1 ساعت و نیم شو کل کل میکنن با هم.

اول بستنیا رو دادم. امیر گفت : به به... بستنی ای که از دست خانوم آقا امید باشه خوردن داره..

سارا برگشت یه نگاه تندی کرد و دوباره روشو برگردوند. بستنی هم نگرفت که بخوره.

امید یواش گفت : به درک. بده خودم بخورم.

بقیه خوراکیا رو هم خودمون سه تا خوردیم و سارا همچنان قهر بود.

امیر رفت سمت جاده. جاده هم به شدت شلوغ بود. از وسط  اون شلوغی یه ماشین پیدا کرد با دو تا سرنشین دختر. شروع کرد به کورس گذاشتن باهاشون. صحنه های به شدت وحشتناکی بود. ماشینا بوق مبزدن و به سرعت رد میشدن. اما امیر ول کن نبود. از اونا جلو میزد با دستش علامتای زشتی میداد بهشون، اونا جلو میزدن متقابلا همونجوری....

من از ترس چشمامو بسته بودم. سارا هم یه ریز غر میزد و دعوا میکرد. سرم درد گرفته بود...

امید داد زد گفت:بسه دیگه...برگرد تو شهر تا یه کاری دستمون ندادی.

بعد از 20 دقیقه نزدیک خونه سارا بودیم. سارا گفت: امیر همینجا نگه دار خودتم بیا پایین.

دختره بی تربیت بدون خداحافظی رفت پایین درو هم محکم به هم کوبید.

گفتم امید ، دیگه عمرا پامو با این عتیقه بذارم بیرون. دختر قحطی بوده که اومده با این دوست شده؟

امید گفت: ولش کن بابا...عوضش کلی سوژه خنده گیرمون اومد.

 

امیر داشت با خودش حرف میزد اومد سمت ماشین.

امید گفت:پسره رو پاک خل و دیوونش کرد این بشر.

نشست تو ماشین گفت خدایا آخه چه گناهی کردم که این دختر عین بختک افتاد تو زندگیم؟

راست میگفت. امیر از اول تکلیفشو مشخص کرده بود. سارا رو واسه ازدواج نمیخواست. اما اون ول کن نبود و حاضر نبود به هیچ قیمتی امیرو از دست بده . مدام کنترلش میکرد... به مامان امیر قضیه رو گفته بود ... تو خونواده خودش هم پر کرده بود که میخواد با امیر ازدواج کنه...و کلی چیز دیگه. خلاصه که امیرو تو بد وضعی گذاشته بود...

***

اینم یه گردش بود مثلا... که همونطور که حدس میزدم با دعوای امیر و سارا و قهر اون تموم شد!

 

[ دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج