یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...

 

سلام. امروزبعد از چند روز غیبت با کلی درد دل و غرغر اومدم.از اول تابستون یه کاری رو شروع کردم،اما حالا که تابستون تموم شد هرچی زحمت میکشم تموم نمیشه.خسته شدم.هیچوقت تو زندگیم اینقدر شکست نخورده بودم. به عدالت خدا شک کردم. آخه دیگه چقدر حکمت؟ هرکس میخواد گندی رو که زده از سرش وا کنه میگه حکمت خدا بود. پس رحمتش کجاست؟ مگه نمیبینه چقدر تلاش میکنم؟

 

اصلا خدا با من لج کرده. نمیدونم چرا دوست داره همه فقط با گریه و زاری التماسش کنن، بعد که جوابشونو نده، خودمون،هزارتا فلسفه بی خود واسه بر آورده نشدن حاجت میتراشیم.

 

هرچی بیشتر به خدا نزدیک میشم اون از من  دورتر میشه.چند دفعه خواستم بشم آدم سابق، ولی باز گفتم نه...بازم صبر میکنم،بازم واسه کارم تلاش میکنم...شاید تقصیر خودمه که این اتفاق میفته.اما امروز فهمیدم اصلا ازین خبرا نیست،کار کار خودشه!

×××

 

بگذریم...

 

خیلی وقته خاطره نذاشتم براتون. امروز میخوام از چهارمین سالگردمون بگم.

 

روز اصلیه، یعنی 8/6/90 به ماه رمضون خورد.امید نتونست بیاد، تا سه شنبه. کلی برنامه تو سرم بود. میخواستم کلی ابتکار به خرج بدم اما نشد...یعنی وقتشو نداشتم! فقط واسش یه هدیه گرفتم با کارت پستال. صبح ساعتای 9 بود رسید.منم 10 پیشش بودم. دل تو دلم نبود ببینم واسم چی گرفته.اونم که خونسررررد...به روی خودش نمیاورد که چه خبره. اومد نشست کنارم گفت چه خبرا؟

 

مشت زدم تو سینش گفتم: امییید....من کادومو ماخااام!

 

گفت :نهههه...اول تو بده بعد من.

 

منم عین اسکلا هدیه مو سریع گذاشتم جلوش. کلی طولش داد تا باز کرد و تشکر و ازین حرفا. واسش یه کمربند با مارک گوچی گرفته بودم.اسپرت نبود، واسه شلوار فاستونی خوبه،آخه تازگیا آقامون تیپشونو به کلی عوض کردن...

 

خلاصه گفتم دیه نوبت منه...زود باش.

 

ابرو انداخت بالا گفت عمرا...خودت بگرد پیدا کن!

 

راه افتادم ازین ور به اون ور.هرجا که فکرشو بکنی گشتم.خسته شدم.گفتم لااقل بردار با یه چیزی تق تق کن هر وقت نزدیکش شدم بفهمم! یه خودکار برداشت میزد رو میز. رفتم رفتم نزدیک سطل آشغال صدا به بیشترین حد خودش رسید! گفتم یعنی اگه من کادومو تو سطل آشغال پیدا کنم رو سرت خرابش میکنم.

 

در سطلو که برداشتم دیده نهههه...حسابی توش تمیزه.فقط چند تیکه کاغذ بود. کادومو برداشتم و پریدم کنارش نشستم. با اولین تکون دادن فهمیدم چیه...یه ادکلن... مثل اولین سالگردمون.

 

اون سال واسم یه ادکلن ورساچی خریده بود و هر دومون حسابی بهش عادت کرده بودیم. معروف شده بود به بوی من! وقتی میخواستم سفر طولانی برم، رو یه دستمال از ادکلنم میزدم میدادم بهش تا هر وقت دلش تنگید بو کنه.خیلی وقتا هم یادآور خیلی از خاطراتمون میشد... خیلی وقت بود که اون ادکلن تموم شده بود.حالا یه بوی جدید...

 

با کلی ذوق بازش کردم...یه ادکلن نیناریچی... چیزی که خیلی وقته تو سرم بود بخرمش. پریدیم بغل هم و کلی بوس بوس کردیم.

 

امید رفت شیرینی آورد و کلی خوردیم و حرفیدیم. بعدشم آهنگ گذاشتیم و کلی رقصیدیم. عاشق این جشنای کوچیک دو نفره مونم. دوست ندارم هیچ کسی رو به این محفلای عاشقانه مون راه بدم...

 

بعدم دیه طبق معمول،یه عشق بازی واسه چاشنی کار! فوق العاده بود. بهترین سالگردی که میشد داشته باشیم. وقتی میخواستم خداحافظی کنم برم هر دومون چشمامون اشکی شده بود. امید گفت بهار تو رو خدا زود بیا. (منظورش دانشگاه بود). هرجا میرم تو رو میبینم...از جلو دانشگاهتون که رد میشم بغض میکنم...

 

راستش منم دلم تنگ شده...اما دل کندن ازینجا هم سخته. هرجا باشم غصه دارم.هرجا باشم یه چیزی کم دارم! نمیدونم چه سریه که بعد از گذشت 4 سال هر روز عاشق تر از روز قبل میشیم. هیچ وقت نشده از همدیگه خسته بشیم...با اینکه خدا خیلی دلمو شکسته اما بازم به خاطر این لطفش شکرشو میکنم.

 

خب اینم از جشن کوچیکمون. حالا یه چیز جالب تعریف کنم.

 

 

 

خیلی وقته مامانم گیر داده که از خونمون خسته شده و باید عوضش کنیم. بالاخره همه مونو به این کار راضی کرد و چند وقته داریم دنبال خونه جدید میگردیم.

 

تو ماشین نشسته بودم، بابا و مامان و داداشم تو بنگاه بودن. منم که فرصت طلبببب، داشتم با امید صحبت میکردم. میگفت امیر اینا هم خونه شونو واسه فروش گذاشتن و ازین حرفا.

 

چند مین بعد مامان اینا و مرد بنگاهیه اومدن نشستن تو ماشین که بریم خونه ببینیم. پرسیدم کجا میریم که یه دفه دیدم داره آدرس خونه امیر و میده! سریع اس زدم به امید گفتم.

 

حالا منم قیافم داغوووون.از خواب بیدار شده بودم اومده بودم. رسیدیم در خونشون. قلبم داشت کنده میشد. خدا خدا میکردم امیر خونشون نباشه. اما زنگ درشونو که زدیم صدای امیر بود که گفت: بفرمایین...

 

همه رفتن تو منم پشت سر شون.امیر اومده بود بیرون با بابا مامانم احوالپرسی میکرد.منم هی دیر دیر راه میرفتم که اونا برن داخل. خلاصه که مامانم غرغر کرد که بجنب دیگهههه...چقد لفتش میدی.

 

از در که رفتم تو امیر پشت سر مامانش واستاده بود. یه نگا بهش کردم و به مامانش سلام دادم. از نگاهاش داشت خنده م میگرفت. همون موقع گوشیش زنگ خورد،فهمیدم امیده. زنگ زده آمار بگیره. بلند داد زد : سلام امید جان!

 

مامانم هی حرف میزد درباره خونه میگفت منم اصلا حواسم نبود. آخه قبلا دیده بودم دیگههه( اکه یادتون باشه اولین تولدم!).  مامان امیر داشت اتاقا رو نشونمون میداد که رسیدیم به اتاق امیر. چه جنایتا که اون تو اتفاق نیفتاده بود! تو کمدش پر از عروسک بود که همه رو سارا بهش داده بود .

 

دیگه خلاصه که اینجوریاااا. یه اتفاق جالب بود به نظرم...

 

 

 

خب دیگه... ممنون که وقت گذاشتین و این خاطره رو هم خوندین.

 

دوستتون دارم. امیدوارم ازین اتفاقای شیرین تو زندگی همه تون بیفته.

×××

 

 

 

ای آسمانی ترین ستاره ی هستی !
با تو ...
جرقه های عاشق شدن ، در آتشکده ی متروک قلبم شعله کشید !!
و ..
ترانه های عاشقانه ام
با تو ...
به حقیقت رسید !!
و با تو ...
و وجود گرم توست که میخواهم بمانم ..
و تا همیشه و همیشه ...
در کلبه ی عشقم
میزبان نفسهای عاشقانه ات خواهم بود .. !!!

[ دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج