یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...

من اسمم بهاره. دانش آموز دبیرستان بودم که با امید آشنا شدم دقیقا در تاریخ 8/6/86 و در حال حاضر دانشجو هستم. اول میخوام از خاطره انگیز ترین چیزا تو این چند سال بنویسم. یعنی نوشته های من خاطره روزانه نیست و مربوط به چند سال پیشه.خب شروع میکنم....

 

اولین جشن دو نفره

هنوز دو سه ماه بیشتر از آشناییمون نگذشته بود و تو این مدتم شایدم دوبار بیشتر همدیگرو ندیده بودیم. اونم فقط در حد یه ربع تا نیم ساعت تو ماشینی جایی....

ساعت 5 بود که مدرسه تعطیل شد. با دوستم ساناز راه افتادیم طرف خونه. نصفه های راه امید و دوستش امیر رو دیدیم. از کنارمون رد شدن و امید یه چشمک بهم زد و علامت داد که بهش زنگ بزنم.

سانازو کشوندم دنبال خودم و زنگیدم بهش.

امید: سلام بر بهار خانوم عزیزم (اون موقعا هنوز الفاظ صمیمانه تر بکار نمیبردیم)

من: سلام  امید جان.چطوری؟ چه خبر؟ چیزی شده؟

ا: دیگه میخواستی چه بشه؟ تولدتون مبارک خانوم خانوما...

م: واااای...امییییید...خیلیییی ممنون. اصلا فکر نمیکردم (هنوز داشتم حرف میزدم که صدا تو گوشی عوض شد)

امیر (دوستش) : سلام زن داداش (انقده حرصم میگرفتتتتت ازین حرفش ) تولدتون مبارک. ایشالله فردا در خدمتتون هستیم ها. فراموش نشه...

من: سلام امیر آقا. ممنون لطف کردین... یعنی چی فردا منتظ.....( بازم داشتم میحرفیدم که امید گوشی رو گرفت)

ا: بهار جان فردا خونه امیر خالیه...مامان باباش نیستن. دعوت کرده بریم اونجا. میخوام یه جشن کوچولو بگیرم. خیلی کوچولو ها.حتی امیرم میخوام بندازم بیرون... میای دیگه؟

خیلی دو دل بودم... از یه طرف هنوز بهش اعتماد کامل نداشتم که بخوام برم تو یه خونه خالی باهاش از یه طرفم نمیخواستم نه بیارم.

به ساناز گفتم چکار کنم؟

گفت نه نرو....باز یه کم فکر کرد گفت هرجور خودت میدونی...

دلمو زدم به دریا و گفتم باشه. اما باید زود بیامو زود برم. ساعت 5 میام  تا 7.

امید که انگار دنیا رو بهش دادن....ولش میکردی وسط خیابون میرقصید..ههه ههه

تا روز بعد تو دلم آشوبی بود. همه جور اتفاقی رو پیش بینی کردم و نقشه کشیدم واسشون. اول گفتم خب برم اونجا حتما زشته با مانتو و شال باشم... لابد بهم میگه مانتو تو در آر. 2ساعت فکر میکردم چی بپوشم زیر مانتوم که نه لختی باشه همم بدرد جشن بخوره.

دیگه یه بلیز آستین سه ربع پوشیدم. شالمو که گفتم عمرا در نمیارم. باز فکر کردم اگه خواست دستمو بگیره چی؟ اگه موقع کادو دادن خواست ببوستم چی؟

خلاصه که  حسابی خودمو آماده کردم و رفتم. خونه امیر نزدیک خونه خودمون بود. خونه امیدم همینطور.

وارد کوچه شدم دیدم امید دم در واستاده. کوچه خلوت خلوت بود. خیلی خوشحال شدمو با دو رفتم تو. امیدم اومد تو و درو بست . دیگه سلام احوالپرسی کردیم  راهو نشونم داد رفتیم تو.

خونه بزرگی داشتن. دوبلکس بود. هیچکسم نبود. فقط منو امید بودیم که منو به طرف پذیرایی راهنمایی کرد. هر دومون رو کاناپه نشستیم. البته من این سر امیدم اون سر...

من: امید ما تنهاییم؟ راستی راستی امیر آقا رو انداختی بیرون؟ زشته خب..

امید: نه بابا. امیر بالاست. رفته دوش بگیره. اما خودش میخواد بره بیرون. میخواد سارا (دوست دخترش) رو بیاره.

صدای امیر اومد. موهاشو داشت خشک میکرد و از پله ها میومد پایین : به به. سلام زن داداش. خوش اومدین. تو رو خدا راحت باشین ها. من الان دارم میرم.

من: سلام. ممنون...خیلی ببخشید که مزاحم شدم ( سرم پایین بود از خلاجت! )

امیر:  نه بابا چه حرفا میزنین.. من به امید گفتم بیا درو دیوارا رو درست کن... 4 نفر آدم دعوت کن... کله شقه دیگه. قبول نکرد که نکرد...

من: اتفاقا اینجوری بهتره. من هنوز دوستای شما رو نمیشناسم. اگه میومدن اصلا بینشون راحت نبودم.

امیر رفت و واسمون آهنگ رضا صادقی گذاشت که عشق امیده. بعدم خداحافظی کرد و رفت.

من موندم و امید...

[ یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج