یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...

خب...سلام مجدد

قبل از اینکه ادامه ماجرا رو شروع کنم بگم فعلا این خاطرات مال زمان دوستیه من امیده. ماجرای نامزدی و بعد از اونم ایشالله کم کم میرسیم.چشمک

ادامه....

قبل از اینکه امیر بره بیرون امیدم پا شد رفت پیشش. یه کم پچ پچ کردن و خندیدن که نمیدونم چرا دلم هری ریخت پایین!

بعد از اون امید با دوتا رانی اومد پیشم و یکیشو گذاشت جلوم رو میز بعدم با یه لبخند قشنگ گفت:

فکر نکنی بی عرضم و از پس یه شربت درست کردن بر نیومدم. مخصوصا آکبندشو آوردم که فکر نکنی میخوام چیز خورت کنم. بهار از من میترسی؟

من:نه امید. ولی بهم حق بده. میدونی که چی میگم...

امید (با خنده): بخور تا گرم نشده.

تا امید اومد رانی خودشو باز کنه منم رانی خودمو سروته کردم که ببینم سوراخی چیزی نداشته باشه چیزمیز ریخته باشه توش (هه هه.. دیونه بودم دیگهخنده). اما امید متوجه شد و سرشو تکون داد و خندید.

فکر میکردم بعد از رفتن امیر بهم بگه مانتو تو در بیار یا بیاد چشفتم بشینه و ازین حرفا... اما هیچ اتفاقی نیفتاد...

خلاصه یه ذره صحبت کردیم(صحبت که نه...چرت گفتیم) شیرینی خوردیمو ازین حرفاااااا که دوباره پا شد رفت..

بعد از چند دقیقه با یه ساک کوچیک کادویی برگشت. اومد جلومو خم شد و کادو رو گرفت جلوم:

تقدیم به اولین و آخرین عشق زندگیم. مجددا تولدتون مبارک(بچم صدبار سرخ و سفید شد تا این حرفو زدخجالت).

ساکو گرفتم و کلی تشکر کردم.یه جعبه توش بود.

جعبه رو که باز کردم یه بوی عطر تند و خوشبو زد به دماغم. یه نیم ست نقره خیلی ساده و شیک توش بود ( که بعدا فهمیدم سلیقه امیر بوده نصف پولشم اون داده!!!نیشخند). یه گردنبندو یه جفت گوشواره.

گردنبندو برداشتم داشتم نگاش میکردم که گفت بده بندازم گردنت.

با خودم گفتم یا خدااااا... الان میگه شالتو بردار...پسره روش باز شد دیگههههه

که یه دفه دیدم خیلی با احتیاط نزدیکم شد و از رو شالم گردنبندو بست گردنم و دوباره رفت سر جاش. خیلی تعجب کردم اما خیلیم خوشحال بودم. میفهمید تو سرم داره چی میگذره. اما به روی خودش نمیاورد و همچنان بهم لبخند میزد. خونسردی این بشر منو کشته به خدااااا.

دیگه نمیدونستیم چکار کنیم از بیکاری. زنگید به امیر: داداش چرا سارا خانومو نمیاری؟خیلی بیکاریم اینجا. بدویین دیگهههه.

ساعت یه ربع هفت شد. اینا نیومدن که نیومدن. کم کم عزم رفتن کردم که سروکلشون پیدا شد.

خیلی دوست داشتم سارا رو ببینم.مرده بودم از فضولی...

من و امید این طرف پشت در بودیم منتظر اونا...اونام اون طرف پشت در بودن سر هم جیغ جیغ میکردن. گویا سارا خجالت میکشیده بیاد تو.امیرم درو باز کرد و به زور هلش داد داخل که هر دوشون از دیدن منو امید که پشت در بودبم خجالت کشیدن...

خلاصه سارا خانومم دیدیمو اصلا تعریفی نبود. گوشه های چشمش کشیده و تییییز( سخنی از امید: هرکی گوشه چشمش تیز و کشیده باشه شک نکن بدجنسو آب زیرکاهه)... به شدتم سبزه بود. خیالم راحت شد از حرف امید که گفته بود من ازش خیلی سر ترم و اصلا با من قابل قیاس نیییس( ریا نشه هاا).

دیگه روز تولد منم گذشت و اولین تجربه جشن دو نفرمونم تموم شد.

اتفاق اون روز هیچکس باور نمیکرد. اینکه امید انقدر پسر پاک و قابل اعتمادی باشه... خودمم باور نمیکردم. خوشحال بودم از اینکه انتخاب من با همه دوستام فرق داشت....

اون روزا همش میگفتم خدایا درسته که با یه پسر دوست شدم و کار اشتباهی کردم... اما بازم شکر که هوامو داشتی و یکی ازون خوباشو جلو راهم گذاشتی...

 

موفق باشید. نماز روزه هاتون قبول. التماس دعاماچ

[ دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج