یکی هست تو ♡♡ قلبم ♡♡
مـيان همـهمـه ي بـرگـهـای خـشـک پايـيـزی، فـقـط مـا مـانده ايم کـه هـنوز از بهــار لـبريـزيـم ...

سلام به همه دوستای گل جدیدمفرشته

هنوز وبلاگ تازه افتتاحه و کلی خاطره دارم که باید همه شو بگم. واسه همین فعلا میخوام تند تند آپ کنم. امیدوارم خسته نشین!!خمیازه

خونه ما

بعد از ماجرای تولدم نظرم نسبت به امید کاملا عوض شده بود.رابطمونم یه جور دیگه شده بود. وقت بیشتری رو باهم میگذروندیم. با تلفن، اس ام اس و ملاقاتای پی در پی.

نزدیک امتحانای ترم اول مدرسه بودم و یه هفته مطالعه آزاد داشتم( که تو دانشگاه فهمیدم بهش میگن فرجه!!!چشم).

 صبحا مامان بابام میرفتن سرکارو منم درسمو میخوندم. دو سه روزی که گذشت خیلی از این اوضاع خسته شده بودم. دلمم واسه امیدم تنگ شده بود. از یه طرفم نه جرات داشتم به مامانم بگم میخوام برم بیرون(کله مو میکند موقع امتحانا) نه دلشو داشتم که از امید دعوت کنم بیاد خونمون.

مامان بابام ساعت کاریشون مشخصه و میدونستم از جانب اونا امکان نداره اتفاقی بیفته. اما بازم خب....

خلاصه که دیگه دل وا مونده طاقت نیاورد و به امید گفتم فردا صبح بیا پیشم. طفلی باورش نمیشد کههههه! هر دقیقه اس میداد میگفت دستم انداختی نه؟؟؟

 


به مامان اینا هم گفتم فردا نیلوفر دوستم میاد خونه باهم درس بخونیم. اینجوری دیگه میدونستم اگرم بخوان زودتر بیان قبلش میزنگن و خبر میدن.تازه یه نفعیم داشت این بود که مامانم کلی تدارکات دید و شیرینی و میوه و ازینجور چیزا گذاشت رو میز.

دیگه خیالم راحت بود و استرس نداشتم.

صبح زودتر پا شدم که تا وقتی امید میاد این پف چشما و صورتم بخوابه آبروریزی نشه!!!

یه مانتو کوتاه سفیدم که حالت بلوز داشت با یه شال حریر مشکی پوشیدم.

ساعت حدود 10 بود که آیفون زنگ خورد. رفتم جلو دیدم یه شاخه گل تو مانیتور آیفونه. بدون اینکه بردارم دروباز کردم بیاد تو.

رفتم بیرون بالای پله ها واستادم تا بیاد.از همون دور لبخندشو داشت.شلوارجین، تیشرت و یه کت اسپرت کرم روش(زمستون بود. تازه اون موقع هنوز اینجور تیپ جوات نشده بود و هرکی اینجوری ست میکرد کسی بود واسه خودش...واللاااانیشخند). اومد بالا اما رو دوتا پله  به من واستاد و دست راستشو دراز کرد. یعنی میخواست بهش دست بدم. تو این ملاقاتمون پیش بینی هیچی رو نکرده بودم. واسه همین  عین اسکلا هول شده بودم.

شاید حدود 2 -3 دقیقه طول کشید که بالاخره تصمیمو گرفتمو منم دستمو دراز کردم( دوستان توجه کنن که 5 ماه از دوستیمون گذشته بود و مثل جوونای حالا (!) نبودیم که همون روز اول بپریم تو خونه خالیو....توجه کردییین؟؟؟)

دستمو فشار داد و گفت سلام!

تعجب کردم تو اون هوا که امید داشت از بیرون میومد و من تو خونه کنار بخاری بودم، ولی دستش خیلی گرمتر از من بود. یه آرامش عجیبی گرفتم! اما سریع دستمو ول کرد و گل و داد بهم.

قلبم داشت کنده میشد. احساس میکردم خیلی خیلی بیشتر از همیشه دوسش دارم. از لحاظ قیافه و تیپ از همه  پسرای دوروبرم سرتربود. نگاهش،لبخندش،حرف زدنش و حالا لمس دستاش همه آرامش بود... اما اون وقتا حتی 1% به ازدواج فکر نمیکردم و انتظارشو داشتم که حداکثر 2 ماه دیگه رابطمون تموم شه، مثل خیلی از دوروبریام!

دعوتش کردم داخل و رو مبل نشست. هیچ حرفی نداشتیم. فقط همو نگاه میکردیم!

امید: ببخشید ها! روم سیاه که این درخواستو میکنم اما  اگه خدا بخواد هوای بیرون سرد بود... شما زحمت نکشین من خودم چایی میریزم...

مرده بودم از خنده... عذر خواهی کردمو سریع پا شدم که چای و شیرینی بیارم.

برگشتم دیدم امید نیست. فهمیدم تهدیدشو عملی کرده و میخواد زیرو روی خونه رو در بیاره. ازین اتاق به اون اتاق دنبالش میگشتم که تو اتاق خودم پیداش کردم شیطونو.

با یه آرامش و طمآنینه ای هم فضولی میکرد که نگووووو... بالاخره هم رفت سراغ چیزی که کاملا ممنوعه بود! دفتر خاطراتم...

تا دیدم داره برمیداره سریع دویدمو چنگ زدم. گفتم خودتو جلوم تیکه تیکه هم بکنی امکان نداره بذارم یه کلمه شو ببینی!

 حالا اون میکشید...من میکشیدم. جیغ جیغی راه افتاده بود. من التماس میکردم ول کنه اونم میگفت اگه ندی گازت میگیرم!. یه دستم به دفتر بیچارم بود که میکشیدم یه دست دیگمم رو شالم که افتاده بود رو گردنم ( بعدنا میگفت که این صحنه دیوونش کرده و اصلا به دفتر کاری نداشته. فقط تلاش و زجر کشیدن منو تماشا میکردههههه!!! مردم آزار)

دیگه با کلی جیغ جیغ کردنو التماس من، دفتر که چه عرض کنم چند تیکه کاغد مچاله شده رو تحویلم داد با کلی خنده برگشت سرجاش( البته چند ماه بعدش خودم دو دستی دفترو تقدیمش کردم.) بهم گفت: خانوم موشه شما فکر کردین میتونین حریف آقا گرگه بشین. یه لقمت میکنم موش موشی.

خلاصه که کلی اون روز خوش گذشت و بچه بازی در آوردیم. میگفت میخوام رو دیوار خونتون یادگاری بنویسم! یا میگفت بریم اتاق مامان باباتو بگردیم وسایل جنایت زیاد پیدا میشهههه!!!شیطان

هیچ وقت، تو هیچ دیداری تا اون روز اینقدر سرحال نبودیم جفتمون که انقدر جفتک و بپر بپر راه بندازیم!

احساس میکردیم رومون بیشتر به هم باز شده و ازون به بعد بود که شیرینترین روزای زندگیمون انتظارمونو میکشید...

 

 

منتظر بقیه خاطراتم باشید

فعلا

[ دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ بهار خانومیش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام. من بهار هستم. 21 سالمه و دانشجو ام. میخوام تو این وبلاگ از خودم و امید بگم... از تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم... لحظه لحظه ش رو ثبت میکنم تا هیچ وقت از خاطرم پاک نشه. برامون دعا کنید...! ایمیل من: bahar_bjs@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب
RSS Feed




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ href="http://www.delbede.ir/fal">طالع بینی ازدواج