یه خاطره خیلــــــــــی تلخ (1)

 

امید: چی بگم بهت بهار؟.... بهار مامانم...سرطان!(خیسی اشکاشو احساس کردم)

من میدونستم مامان امید حدود یه سال پیش سرطان سینه داشتن و همون موقع جراحی کرده بودن و خوب شده بودن. اما سر در نمیاوردم چی شده...

امید گفت اون دفه که جراحی کردن یه سلول سرطانی میمونه هنوز( من که سر در نمیارم) و الان داره تو کل بدنشون پخش میشه!

گفتم چرته امید... تو دور و بریای من کلی بودن که سرطان سینه داشتن و الان چند ساله سالمه سالمن..

اما گفت که اینا رو داییش واسش توضیح داده( دایی امید دکتر معروف مغز و اعصاب بودن تو شهر خودمون و یه بیمارستانم تاسیس کردن و مثل اینکه یه 20 سالی هست رفتن به یکی از شهرای شمالی کشور.) و گفت که یکی از دوستای داییش که تخصص داره آزمایشا رو انجام داده و فهمیدن که سرطان فعلا زده به کمر و پاهای مامان امید و به سرعت داره پیشرفت میکنه....

ته دلم خالی شد.برای همه مون کاملا واضح بود که با این وضع هیچ امیدی نیست. اما هیچکس به روی خودش نمیاورد و اون یکی رو دلداری میداد که چیزی نمیشه...

مامان امید تو همون شهر مونده بودن و سریع شیمی درمانی رو زیر نطر همون متخصص شروع کرده بودن.

امید اون ترم از دانشگاه مرخصی گرفت(دانشگاهش تو یه شهر دیگست) و موند که به کارای خونه و دوقلوها برسه.طفلی بچه م اوایل خیلی سختش بود... شده بود مامان بابای کیمیا و کسری...یاد نداشت غذا درست کنه، نمیتونست به کارای مدرسه شون برسه ( اون زمان کلاس چهارم بودن)و کلی چیز دیگه....

یه بار نزدیک ظهر بود بهش زنگ زدم داشت گریه میکرد.

بهم گفت بهار دیگه چقدر از بیرون غذا بگیرم؟ الان اومدم قورمه سبزی درست کنم،هنوز درست نشده همه رو ریختم سطل آشغال... نمیتونم بهار...یاد ندارم...چیکار کنم اخه؟ چی بدم به این بچه ها بخورن؟!!گریه

دلم واسش کباب میشد...آخه یه پسرو چه به این کارا...چرا مجبور بود خونه داری یاد بگیره؟ با خودم فکر میکردم که من دست به سیا ه و سفید نمیزنم و اون این همه غصه و مشکل داره... فقط میتونستم از نطر روحی تامینش کنم و بهش دلداری بدم... بهش کتاب آشپزی دادم و بعضی وقتام خودم یه چیزایی درست میکردم که بیاد ببره.

 و چقدرم خوشحال بود که منو داره.

اون یک ماه سخت گذشت و نزدیک عید مامان و باباش برگشتن.

وای که هیچوقت یادم نمیره گریه های اون روزاشو به خاطر چهره مامانش... اینکه موهاشون ریخته بود...زیر چشماشون سیاه شده بود و کلی ضعیف شده بودن.

نمیدونم چرا یه دفه این بلا سر شون اومد...

زندگیشون حسابی بهم ریخته بود و امید فقط ازم میخواست کنارش بمونم و تنهاش نذارم ...

بابای امید ناراحتی اعصاب گرفته بود و کلی قرص میخورد...  کسری و کیمیا افت تحصیلی پیدا کرده بودن... همه کارا رو دوش امید بود. و اونم بدون هیچ منتی میدوید دنبال کارا..

هنوز یکی دو ماه نگذشته بود که یه مشکل دیگه هم اضافه شد...

مامان امید میخواست اونو دوماد کنه!!!!

بنده خدا میخواست عروسی پسرشو ببینه و پیله کرده بود به امید که بره با دختر داییش صحبت کنه.

امید دیگه داشت دیوونه میشد. تا حالا هرچیو تحمل کرده بود اینودیگه نمیتونست تحمل کنه...

آخه یه پسر 20 ساله کی میتونست زندگی تشکیل بده؟ حالا این به کنار امید نمیتونست و نمیخواست از من دل بکنه...

اون زمونا  علارغم میلم کلی التماس و گریه میکردم که به حرف مامانش گوش بده و ما از هم جدا شیم... اما به هیچ عنوان امکان نداشت که قبول کنه...

و بالاخره هم گفت با مامانم صحبت میکنم و میگم تو رو دارم...

این اتفاق افتاد و امید تمام ماجرا رو به مامانش گفت... بعد ازظهر اون روزم امید زنگ زد بهم گفت مامانش میخواد باهام صحبت کنه و گوشی رو داد بهشون....

 

هنوز ادامه داره.....

 

 

 

/ 14 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیدا

سلام گلم آپم و همینطور منتظر ادامه خاطره تو عزیزم[گل]

مینا

باور کن تقصیر من نبود اینا این همه شد !!![نیشخند][ناراحت]

باران

سلام دوست عزیزممنون زاحضورت-لینکت کردم منو باعنوان وبم بلینک-موفق باشی بای بای

جاوید

سلام ممنون که سر زدین جند تا از مطلبتونو خوندم اما خیلیهاش خصوصی بود که موفق به خواندنش نشدم[گل] در ضمن با نام بهار لینکتون کردم

بهار

سلام اجی درست شد وبلاگم.ممنون میشم زود بنویسی .بدجور مشتاق ادامه اش شدم.ولی خیلی ناراحت کننده بود

مینا

هه ... اومدی ابروشو درست کنی زدی چشمشم کور کردی ..! بیخیااااااااااااااااال بابا ... [گل][ماچ][قلب][گل]

دختر توت فرنگی

وبلاگ قشنگی داری ممنونم که به من سر زدی....[لبخند] میخوام لینکت کنم....بهم خبر بده با چه اسمی لینکت کنم.[چشمک]

لوسک

کاش زودتر بقیه شو می نوشتی [نگران]

مینو

سلام دوست خوبم چرا بیکار نشستی بدو بیا تو وبم برو به وبلاگ هانی جوونم یه سر بزن نامردی اگه سر نزنی[گل][بدرود]

هانیه

بهار خانوم واقعا قشنگ می نویسی. همشو خوندم خیلی خوشگلن.. البته به استثنا اون رمز داره که نشد بخونمش[شوخی] راستی من بدون اجازه لینکت کردم[نیشخند][قلب]