یه خاطره خیلــــــــــی تلخ (2)

مامان امید گفت: آخه نمیشه که اینجوری رابطه داشته باشین... محرم نامحرمی گفتن...حروم حلالی گفتن..... خودم یه کاری واستون میکنم.

دیگه کلی صحبت سر همین مسائل رد و بدل شد و خداحافظی کردیم.

یه هفته بعد امید گفت همه این مشکلا حل شد.گفت میخواد منو ببینه و توضیح بده واسم.

قرارو گذاشتیم و رفتم پیشش و مشتاق گوش دادن....

باور چیزایی که میگفت برام سخت بود. امید میگفت تو این یه هفته اونو مامانش کلی تحقیق و پرس و جو کردن و فهمیدن که منو و امید میتونیم باهم محرم شیم و نامزد کنیم....بدون  اینکه اجازه ولی دختر لازم باشه...

میگم که باورش خیلی سخت بود  اما تو اون شرایط ؛چه راست چه دروغ، برای من بهترین خبر ممکن بود. چون دیگه داشتن از رابطمون متنفر میشدم. از امید نه هاااا، از گناهایی که مرتکب میشدم...عذاب وجدان شدیدی داشتم. امید که زیاد تو این قید و بندا نبود... فقط من و مامانش بودیم که به فکر عاقبت این رابطه بودیم.

خلاصه که منم یه پرس و جویی کردم و به گفته هاشون مطمئن شدم. اون اتفاق در حضور مامان امید و یه حاج آقایی که صیغه نامه رو خوند صورت گرفت و من و امید شدیم نامزد!( شرح کاملش رو ایشالله بعد مینویسم).

عاشق مامان امید بودم.... خیلی مهربون و روشن فکر بودن...إإإهههههه

حالا از قضیه اصلی پرت نشیم...

دوره اول شیمی درمانی مامان امید تموم شده بود و فعلا وضعیت سفید بود..

اواخر خرداد دوباره رفتن شمال واسه آزمایش

با اعلام نتیجه آزمایشا دوباره همه چی بهم ریخت.بدجورم بهم ر یخت... سرطان رسیده بود به سر...

دیگه همون یه درصد امیدی که، واسه خوب شدن که نه، واسه بیشتر زنده موندنشون داشتیم از بین رفت.

علاوه بر شیمی درمانی،پرتو درمانی هم به درمانشون اضافه شد.سرطان به سرعت پیشرفت میکرد.هردفه که امیدو میدیدم همراهش کلی عکسای جورواجور بود. عکسایی که پخش شدن سرطانو نشون میداد.

امید من دیگه امید سابق نبود. امیدی که سر هر ماه تا تیپشو کلن عوض نمیکرد پاشو از خونه بیرون نمیداشت، حالا با غرغرا و دعواهای من حتی ریشاشو به زور اصلاح میکرد! هنوزم مرتب و شیک پوش بود،اما بی خیال خودش شده بود. کارای خونه رو یاد گرفته بود، غذا پختنش همه رو حیرت زده کرده بود.... گاهی بهش زنگ میزدم میگفت بذار برنجامو آبکش کنم بهت زنگ میزنم!یا غذام سر باره.... یا حتی در حال باقالی پاک کردن و بادمجون سرخ کردن بود که بهش زنگ زدم!!! حتی اعتقادات مذهبیشم به شدت زیاد شده بود. منی که امید رو با کلی خط و نشون کشیدن نماز خون کرده بودم، حالا از دستش عاصی شده بودم.... صبحا موقع اذون انقدر بهم زنگ میزد که بیدار شم و نماز صبحمو بخونم!

ماه رمضون....واسه اولین بار کل روزه هاشو گرفت و منو هم وادار میکرد همشو بگیرم. یه روز که میخواستم به حساب خودم روزه نگیرم و انرژی بگیرم، انقدر دم گوشم از گناهای این کار و آخر عاقبتش  گفت که نه تنها اون سال بلکه از اون به بعدم قصد همچین کاری رو نکردم...

ماه محرمم که دیگه هیچی... کمر همت بسته بود به قول خودش به نوکری امام حسین.  منم یه شب همراه ساناز رفتم همون مسجدی که داشت کار میکرد. تا حالا اونجوری ندیده بودمش... با پیراهن مشکی... عرق از سر و صورتش میریخت انقدر که ازین طرف به اون طرف میدوید...سینه زدنشم که موقع نوحه خونی دیوونم کرد...

خلاصه که آقا امید جیگول ما حسابی داشت مرد میشد. دور همه دوستاشو خط کشید، به جز امیر و یکی دو نفر دیگه که به حساب خودش حق برادری گردنش داشتن.

اما مامانش...

 روز به روز بدتر میشد. دیگه تشنجم به علایم بیماریشون اضافه شد که این بدترین چیز ممکن بود. دیگه یکسره تو مسیر خونه و بیمارستان بودن. امید هیچ وقت جلو خونوادش روحیه شو نباخت. اما دلش پر از غصه بود. فقط با من درددل میکرد. میگفت بهار تو یه فرشته ای که خدا تو این موقعیت واسم فرستاد.اگه تو نبودی من امیدی واسه زندگی نداشتم...

 میدونستم راست میگه.چون خیلی کله شق بود! منم عین یه خانوم واقعی هرکار از دستم برمیومد انجام میدادم.

دلم نمیخواست مامان امید از دست بره.

چقدر دعا کردم...چقدر نطر و نیاز میکردم...حتی تو اون سفر که آرزوشو داشتم... سفر مکه رو میگم، اولین آرزومو موقع دیدن کعبه خوب شدن مامان امید کردم.

ولی انگار خدا نشنید...یا من  لیاقتشو نداشتم...

درست 5 روز بعد از برگشتم، 5 مرداد 1388، مامان امید بعد از تشنج به حالت اغما رفتن و همه دکترا قطع امید کردن.

عین مرغ تو قفس بودم، کاری از دستم بر نمیومد . تو اتاقم خودمو حبس کرده بودم و فقط گریه میکردم و دعا میخوندم. دلم میخواست برم بیمارستان. ولی نصف شبی به خونوادم چی میگفتم؟ هر دقیقه به امید زنگ میزدم. اونم طفلی حال و روز خوبی نداشت. تو حیاط بیمارستان نشسته بود و گریه میکرد. میگفت نمیتونم بالای سر مامانم واستم... نمیتونم اونجوری ببینمش... داشتیم صحبت میکردیم که یه دفه گفت... یاخداااا، بهار بابام پشت خطه...بذار بهت زنگ میزنم

و بعد از اونم خطا خراب شد و دیگه نتونستم بهش زنگ بزنم. ساعت3 شب بود. دست و دلم میلرزید، چشمام میسوخت از بس گریه کرده بودم، اما تو همون وضعیت خوابم برد...

 

ادامه دارد....

 

دوستای گلم تو این شب ها هیچ مریضی رو از دعای خیرتون محروم نکنین.ناراحت

/ 8 نظر / 26 بازدید
سمیرا

حتما دعا می کنم غصه نخور[گریه][نگران]

لوسک

منم واست دعا میکنم اگه براورده بشه[ناراحت]

مینا

سلام بهار جونم . مرسی که خبرم کردی ... قشنگ مینویسی ولی چرا اینقدر کم ؟ حداقل زود زود اپ کن ... راستی یه سوال دارم که خیلی دوست دارم حتما جوابمو بدی ... چطوری میشه بدون اجازه ولی دختر صیغه خوند و محرم شد ؟؟؟؟؟؟ منتظرم جوابت هستم عزیزم ... [گل][ماچ][گل][گل]

شهره

سلام عزیزم مرسی که از وبلاگ من دیدن کردی امیدوارم که به هم برسین خوشبخت بشین[گل][گل] من وبلاگتو لینک کردم تو هم اگه دلت خواست و ما رو قابل دونستی لینکمون کن بوس بایma2taa.persianblog.ir

شیدا

سلام بهار جونم آبجی گلم چه روزای سختی داشتی!!!!!!!!!!! اما خب خوبیش اینه که آقا امید کلی مرد زندگی شده خدا رو شکر این خیلییییییییی خوبه و این تحول تو زندگی کمتر کسی رخ میده چقدر مامان امید زن خوبببببببببببببیه من فکر کنم اگه کس دیگری جای اون بود خیلی بد بخورد میکرد خدا رو شکر که با پسر همچین آدم فهمیده ای نامزد کردی امیدوارم خوشبخت باشی و همیشه لبهات پره خنده باشه خانومیییییییییییییی خوکشل شاد باشی و تو این شبا منو هم از دعاهای قشنگت فراموش نکن [ماچ][قلب][گل]

مینو

وایی خانومی خدا الهی تو این شبا همه مریضا رو شفا بده الهی همیشه شاد باشی [گل][گل][گل][گل]

بهناز

[ناراحت]وای خدا چه تلخ... وقتی بیدار شدی چی شد؟! بنویس دیگه زوووود.[اضطراب]

مینو

آپم منتظر حضورت[گل]