ســــورپرایز امــــید

گفتم ماجرا چیه؟ آخه چرا اینقدر اذیتم میکنی؟

گفتش دخترخالش رفتن مسافرت و کلید رو دادن امید که شبا بره خونشون بخوابه.یعنی دربست دراختیار امید خان بود!

 به حدی خوشحال شدم که گفتن نداره... امیدو محکم بغل گرفتم انقدر بوسیدمش که به زور خودشو جدا کرد ازم!

لباسامو در آوردم و یه چرخی دور و بر خونه به قصد فضولی زدم...

به اتاق خوابشون که رسیدم دیگه نشد بیام بیرون!!!!

کولر روشن...یه تخت آماده...حسابی چشمامو سنگین کرد...

اولش یه کم فضولی کردم اون دور وبر و یه چیزای زشتی هم پیدا کردم! به امید نشون دادم و کلی مسخره بازی در اوردیم و خندیدیم! 25r30wi.gif

بعدش برگشتم پریدم رو تخت و پتو پیچیدم دور خودم. چشمام تازه گرم شده بود. با اولین حضور آقا امید و جهش تاریخیشون رو تخت، پریدم بالا و خواب از سرم پرید...

با داد و بیداد کلی فحش بارونش کردم.غیر از خستگی حسابی ترسیدم با این کارش.

طفلی دیگه لام تا کام حرف نزد از ترسش. پشتشو به من کرد و تکون نخورد...

یه ده دقیقه ای که گذشت دیدم خوابم نمیبره، از طرفیم امید ناراحت شده بود و حسابی عذاب وجدان داشتم. دستمو انداختم دور کمرشو صداش زدم. محلم نمیذاشت.بلند شدم انقدر بوسیدمش و لوس بازی در آوردم که بلاخره خندید منو کشید سمت خودش تا با هم بخوابیم.

ساعتای 5 بیدار شدم...خواب شیرینی بود...تاحالا تجربه اینو نداشتیم که تو بغل همدیگه بخوابیم...

یواش پا شدم رفتم تو آشپزخونه .گرسنم شده بود... در یخچال رو که باز کردم دیدم پاک و عاری از هر گونه مواد غذاییه!

همونجا نشسته بودم که دیدم امیدم اومد. به یه لحن بچه گانه گفتم: امییییید، من گسنمهههه!

با همون چهره خسته و پف آلودش خندید و گفت: به روی چشمااااام خانومی...

وقتی رفت سر یخچال ازین حرفش پشیمون شد! ولی 5 دقیقه نشد که وسایل آشپزی رو رو میز ردیف کرد. میخواست کشک و بادمجون درست کنه... البته بادمجون که نبود...فقط کشک خالی...همونم غنیمت بود.

پیازا رو خرد کرد گذاشت رو گازو گفت حواست باشه من برم یه اهنگ بذارم. همونجا واستادم و زل زدم به پیازا. امیدم رفت.

این پیازا جلز ولز میکرد منم همینطور نگا میکردم. یواش گفتم:امید فکر کنم سوختتتت...

صدامو نشنید... نگاش کردم مشغول کار خودش بود.

بعد دو سه دقیقه با دو اومد سمت گاز و منو هل داد طرف دیگه...داد کشید که:مگه نمیگم حواست باشه به اینا...

خلاصه که قابلمه رو انداخت تو سینک و با عصبانیت زل زد به من.

منم همونطور معصومانه، عین خنگا نگاش میکردم.

اومد طرفم و دستامو بوسید و گفت: قربون این دستا برم...آخه کی میخوای کدبانو بشی؟

خجالت کشیدم..راست میگفت خب... اصلا خونه داری بلد نبودم ولی اون...

دیگه دوباره همه چیو زود جمع وجور کردیم و دوباره شروع کرد به درست کردن. یه ربع بعد میز آماده بود و یه دلی از عزا در آوردیم.

بعدش خودش ظرفا رو شست و حاضر شدیم بریم بیرون. رفتیم تو یه فروشگاه یه کم خرید کردیم...

نزدیک دانشگاه که رسیدیم رفتیم تو یه پارک کلی قدم زدیم و حرفیدیم.

بهم گفت:پشیمون نیستی ازین که امروز نرفتی خونه؟

گفتم:نه اصلا...خیلی خوشحالم که آخرین روزای رفتنم خاطره ای به این خوبی داشتم..

 

خلاصه که روز بعدشم دوباره از صبح رفتم اونجا که خیلی بهتر بود (البته چون اکثرش نیاز به سانسور داره شاید یک صفحه هم نشه!!).http://zibasaz.persiangig.com/pic/yahoo/1/2.gif

****

اینکه خانوم یه خونه باشی و با شوهرت تو یه خونه تنها باشی بهترین احساس دنیاست. انقدر آرامش داره که حاضر نیستی با هیچ چیزی عوضش کنی.

 بالاخره که خونه دخترخاله امید یه دو روزی خونه خودمون شد و توش زندگی کردیم.

به امید گفتم یادت باشه بعد از ازدواجمون (ایشالله....گوش شیطون کر!) حتما ازشون حلالیت بخوایم.. کم که کرم نریختیم تو خونشون!...

 

بــــــــــدرود

/ 24 نظر / 94 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیشی

خوو دیه کالی ندالی؟ به نظرم برباد رفته چرته حالا که داستانشو میدونی تو بگو نظرت؟ راستی یادت نره خاطراتمو بخونی اگه وقت نکردی سیوش کن تا بعدن بخونی بوس بوس فدات بلم[ماچ]

مینا

سلی سلی ... خوفم ... تو چطور مطوری دخمل بلا ؟؟! زیاد غصه نخور یه کم تمرین زبان داشته باشی تو هم میتونی به راحتی بفهمی چی چی میگویم من تو اون چاردیواری !!! بخدا ... اصلا ولش کن . نفهمیدی هم نفهمیدی ... کی به کیه ! ولش کن ... امید اقا رو دریاب !!! [نیشخند][چشمک][ماچ] حال کردی چجوری روحیه میدم !!! [عینک] فدات شم زودتر اپ کن دیگه مردیم از فضولی [پلک] راستی این جناب اقای نیک اندیشان چرا ادرس ایمل منو نوشته ؟؟؟؟؟ [قهر] بووووووووووووووووووووس دوس جونم بابای [گل]

سایه ی سرخ

سلام عزیزم.آآآآآآآآآآآآآآآپپپپپپپپپپممممممممممم. بدووووووو بیااااااا

دختر توت فرنگی

خلی قشنگ بود....از خوندن خاطره هات لذذذذذذذت میبرم.[لبخند][چشمک][گل]

سارا

uuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuupppppppppppppppppam bahar joon[نیشخند]

(....)

خیلی خاطرات جالبی داری از خوندنشون لذت میبرم براتون آرزوی خوشبختی میکنم [گل] آپم عزیزم سر بزنی خوشحال میشم

مریم موسوی

وب زیبایی داری بهم سر بزن خوشحال میشم[لبخند]

miss r.m

باحال بود! میگم بهار منم مثه توام!اقاییمم مثه امید خان شوما! همه کارا و غذاهارو بلده من هیشی!! شیکار کنیم عایا؟![نگران]

روژان

خیلی قشنگ بود